حسین پناهی

به وب سايت رسمي حسين پناهي خوش آمديد

تنها وب سايت رسمی و قانونی حسين پناهی

كه برای در دسترس گذاشتن آثار اين شاعر ،نويسنده ،كارگردان و بازيگر برای دوستداران و افزودن برشناخت بيشتر محتواي نوشته ها ی

ایشان بنا شده است
این سایت به هیچ گروه ، حزب و مؤسسه ای وابسته نمی باشد و هیچگونه حمایتی نمی شود

 

 

 

فیلمنامه (دلِ شیر ) واگذار می شود

 

دلِ شیر عنوان فیلمنامه ای است

که در سال 1364 توسط حسین پناهی نوشته شده و به ثبت رسیده است

 

برای اطلاع از شرایط واگذاری این اثر در کانل تلگرام با شماره زیر تماس حاصل فرمایید

09121583741 : سینا پناهی

 

حسین پناهی

 

 

نمایشنامه چیزی شبیه زندگی

چیزی شبیه زندگی

 

در حیاط دانشکده زیر گرما نشسته بود
مثل همیشه
تنها و سر در گریبان
اِلِمانی بود بر تصویری که همیشه از ولایتش می داد
دشت بی کران زرد و گرمی که چند پلاستیک کهنه در آن همیشه سرگردانند
برگشتم به کلاس و همه احساساتم را برایش مکتوب کردم
و من خودم بودم
شناسنامه ای کهنه و پیراهنی پر از بوی پونه و پروانه های بنفش
حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه می روم
می دانم تمام آن پروانه ها مرده اند
حالال پیراهن چرک آن سالها را به در می آورم
می گذارم روبه روی سهمی از سکوت آن سالها
و می گریم و می گریم و می گریم
چندان بلند بلند تا باران بیاید
و بدانم که همسایه ام باز مهمان و موسیقی دارد
حالا دیگر از نداستن شمال و جنوب جهان بغضم نمیگیرد
حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه تاریک نمی ترسم
حالا دیگر برای واژگان خفته در خمایزه ی کتاب ،غصه بسیار نمی خورم
حالا دیگر به هر زنجیری که می نگرم بوی نسیم و ستاره می آید
حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد
دویدم به طرف حیاطِ دانشکده تا نوشته ام را هدیه اش کنم
اما
او رفته بود و تنها کتابش را جا گذاشته بود
مثلِ کبوتر بال و پر شکسته ی یکی از قصه هایش
که توان همراهی
با کوچِ ایل را نداشت

در وار جا مانده بود

............................................

قسمتی از نمایشنامه چیزی شبیه زندگی _حسین پناهی

 

 

 

تله تئاتر سرودی برای مادران

 

پسر : که مانده است مادر ؟ که می ماند ؟
مادر : نمی دانم ! نمی دانم ! هیچ چیز نمی دانم
پسر : این دشتهای صاف ، روزگارانی دور، کوههایی بودند که اکنون از هم پاشیده اند
مادر : دریاها نیز می میرند. طفلکم
ما نه کوهیم نه دریا . آدمیم با یک دل به بزرگی یک مشت
پسر : یک دل به بزرگی همه آنچه که هست
یادت هست یک روز گفتی دلِ ما بار امانتی را بر دوش می کشد که کوهها نیز از پذیرش آن سر باز زده اند. این دل ماست
مادر : تا کِی ؟ تا کِی ؟
پسر : تا طلوع روزهای بهتر
مادر : هزاران هزار سال است که در این کوره راه بی امتداد در زیر حقیقتِ آبی، این سالکان پیر با کمرهای شکسته و پاهای پر آبله بار امانت بر دوش می کشند، به امید روزهای بهتر
اما سالها هنوز سیاهند
پسر : سالهای سیاه آبستن یک روز سپیدند،که شاید آن روز فردا باشد
مادر : هنوز قابیل ها به روی هابیل ها شمشیر می کشند
هنوز آسمان شاهد ماجراهای دهشتناک زمین است
هنوز عروسان جوان حجله هاشان را با گل های سرخِ مرگ دامادهایشان می آرایند
هنوز کودکان یتیم از گرسنگی می میرند
هنوز مادران در چارچوب کلبه های فقیرانه شان

انتظار فرزندان همیشه رفته شان را می کشند

گویا همه چیز افسانه ای بیش نبوده است

...........................

قسمتی از تله تئاتر سرودی برای مادران (1363)- نویسنده و کارگردان حسین پناهی

سرودی برای مادران

 

حسین پناهی

 

شعر یادگار از کتاب سالهاست که مرده ام

آفتاب آمد دو چشمم باز شد
باز تکرار همان تکراره ها
چند و چون و کی کجا آغاز شد
پرسش صدباره ی صدباره ها

دیدگانم پر ولی دستم تهی
من نمی دانم كجایم كیستم
آتش حیرت به جانم ریختی
من خلیل آزمونت نیستم

مرگ شرط اولین شمع بود
از برم افسانه ی پروانه را
بر ملا شد راه می خانه دریغ
از چه می بندی در می خانه را

تا بسازم شیشه ی چشمان خود را آینه
خون دل را جیوه كردم سالها
حالیا از دشت رنگ گل درا
زلف خود را شانه زن در چشم ما

ما امین راز هایت بوده ایم
پای كوب ساز هایت بوده ایم
محو در جاه و جلالت دست در دست رطیل
جان خرید ناز ناز نازهایت بوده ایم

هیچ كس قادر به دیدارت نبود
گرچه ذات هر وجودی بوده ای
خوشه زاران یادبود زلف تو
قبله گاه هر سجودی بوده ای

ای یگانه این قلم تب دار تو
تا سحر می خواند و بیدار تو
گوشه ی چشمی ، نگاهی ، وعده ای
تشنه ی یک لخظه ی دیدار تو

شاه بیت شعر مرموز حیات
قصه ی صد داستان بی بدیل عشق بود
چشم انسان ، گیس بید و ناز گل
یك دلیل از صد دلیل عشق بود

هیچ كس در این جهان نامی نداشت
عاشقان بهر نشان نامیدشان
عشق این افسون جاوید ، این شگفت
كرد تا عمر كلام جاویدشان

بار ها از خویش می پرسم كه مقصودت چه بود
درك مرگ از مرگ كاری ساده نیست
رنج ما و آن امانت قتل و هابیل و بهشت
چاره ای كن ای معما چاره ای در چاره نیست

روز ها رفتند و رفتیم و گذشت
آه آری زندگی افسانه بود
خاطری از خاطراتی مانده جا
تار مویی در كنار شانه بود

یادگارم چند حرفی روی سنگ
باد و باران و زمان و هاله ای
سبزه میروید به روی خاک من
میچرد بابونه را بزغاله ای  

 

??? از فلسفه تا کجا و کجا

وصیت نامه و اشعار زیر متعلق به حسین پناهی نیستند

از همه عزیزان و دوستداران حسین پناهی که طی این چند سال با آوردن شعر ،نوشته و یا مطلبی

در رسانه خود به نوعی از ایشان یاد کرده اند

ضمن تقدیر و تشکر ،خواهشمندیم از آوردن هرگونه مطلب یا شعری از ایشان بدون نام منبع جهت جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی و نسبت دادن اشعار یا مطلبی از دیگران به نام ایشان خودداری شود

برای مثال : 

اشعار و وصيت نامه زيرمتعلق به حسين پناهي نيست وهيچ سنخيتي نه با شخصيت و نه با نوع نگارش و محتوای آثار ایشان ندارند

 

وصیتنامه قبر مرا نیمتر عمیقتر حفر کنید ، شعر مگسی راکشتم ، پشت چراغ قرمز ، از آجیل سفره عید ، رخش گاری کشی میکند ، صفر را بستند ، من تعجب میکنم ، بهزیستی نوشه ، با اجازه محیط زیست،گناه شیرین است،اکسیژن

 

ليست كتابها وآلبومهاي صوتي

شما ميتوانيد لیست همه كتابها وآلبومهاي صوتي حسين پناهي را کامل ببينيد

اطلاعات بیشتر

مجوز براي همايشها و بزرگداشتها

جهت برگزاری هرگونه یادمان ،بزرگداشت،چاپ کتاب،.و استفاده از آثار هنری حسين پناهي گرفتن مجوز از موسسه ايشان الزاميست

اطلاعات بیشتر

آثار ارسالي شما

آثار ارسالي شما با توجه به موضوع در آيتمهاي ارسالي با ذكر نام شما و منبع قابل ديدن هستند