سید یونس آبسالان

پناه بر خدا .قدم می زنم و راه می روم سیگار پشت سیگار ...آخه واقعا چه باید بنویسم . روی کدام شخصیت حسین پناهی تاکید کنم .شاعر بود . نویسنده بود . کارگردان بود . بازیگر بود . نقاشی هم می کرد .گاهی هوایی می شد و به پیشه  چوپانی و لایتی می زد و ناله هایش را در آوازهای گرمسیری ولایت ، با شروه سر می داد و بیشتر و بیشتر... «یاریار» ...«سه گلی» ...از همه اینها گذشته ، با اون شیدایی و شیفتگی و خلوت و خلوصش چه کنم. خدا ، این موجود ، این آدم با اون جثه اش ، چه روح بزرگی داشت . او هیشه از آیینه بیزار بود ،چون هر وقت به آیینه نگاه می کرد درشگفت بود که این همه حسین پناهی چگونه توی این یه وجب قد جا گرفته. حال من ، چگونه می توانم ،آن همه شگفتی و شگرفی را دراین حجم وسیع روحش بازگو کنم .پناهی تاریکی را پرده در پرده تا مرکز ظلمات می شکافت  و می خواست جستجوگر زلالترین و پاک ترین افقی باشد که ایمن ترین جزیره دریاها را، برای پرنده کوچکی که لانه مادریش را گم کرده بود پیدا کند.و در تموج اوج بی انتها ، با کلاغ سیاهی سر معامله یک وجب جا برای ساختن لانه ، چانه می زد. این حسین پناهی راز کلمات را کشف می کرد و به روح خود مجال می داد تابه گفتار ، لب ها و زبان را هدایت کند .چه هنگامه ای بود که زبان تاب زیستن در خلوت دل از کف می داد ، تا زندگی در لبهایش جاری شود. و صدا و موسیقی دلنوازی باشد تا به ترنم گفتارش ، پیوسته نیمی از اندیشه معصومانه اش در راز مگویش مقتول شود. تفکر ، شاهین ملکوت است و گرچه شاید در قفس کلام ، لب های خود را بگشاید ، اما پروازش نتوان داد. «حسین» پرواز را دوست می داشت و دل نگران کفتر سفیدی بودکه در حال چرخش عاشقانه اش دردایره ، دورادور آدور جفت اش ، با آوار بقبقو و الهی فدات بشم ، دورت بگردم به جفتش ، ناز بفروشد غمزه ای که ملالی نیس جز دوری شما . تا بهار سه خرمن جا . کفتر سفید نر چه لاف نرینه ای می زند برای جفتش در وعده بهار !
«می توانم ثابت کنم که بهار، دام رنگارنگ سال است تا با آن تور سایر فصول را صید کند » . من ، حس می کنم ، او زبان پرندگان را در دنیای خودش که فقط مخصوص خودش بود ، می دانست و مدتها در سکوت ، همرازشان بود و همسفر پروازشان . چرا که ، امید و انتظار ، اندیشه و آرزو و آهنگ سکوت ، همه ساحات بی نیاز تفسیر از این همه حیرت بود .جمله ای در سکوت می زایید و  خاموشی در سخن .آفرینش این منظومه بی نیاز از کلام و فارغ از نام ، به شادمانه ای ژرف و شگرف نهان می ماند بی آنکه در فریادی بگنجد .
«در ساحل بودم ، از مرغ دریایی ندا رسید هیچ کلمه ای سفیدی
 حضور مرا آیینه نمی شود
گوش دادم
به سقوط بلوط پیر ، در جنگل انبوه پشت سرم»..

او بدون اینکه ادعای فیلسوفی کند چماقی از کلمات آشنا را به سر فلاسفه تجربی مسلک فرود می آورد ، و تب آلوده راز برگ و گل و حتی نبض نبض کلمات را کشف کرده بود .در فرایند این هیاهو  جنگ او و فلاسفه ، میدان مضحکه ای است ، فرایند این هیاهوی رابطه ای بود، بین خودش و نازی ، این زن اسطوره ای ذهن پریشان احوالش ، که پریشانی برایش انسجام بود و صفت شیدایش . «خیابون مهمتر از پاهای ژان پل سارتر
چمن از نگاه پابلو نرودا  جدیتره
لذت جویدن و مزه کافکا را خنثی کرده »
تک پا رفتن همسایه «واگند» اونو دلخور کرده پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست
منظوراز این پنجره که پشتش همان هیچ بزرگ قرار دارد ، شاید همان پنج راهی  باشد که سرچشمه حواس پنجگانه بشری است ، در اندیشه حسین پناهی این حواس برای تفسیر هستی ناقص است و در رابطه ای که بین علف بابونه و پازن و پشکل برقرار می کند ، هندسه فکری حسین علوم تجربی را که نتیجه مدرنیته است مضحکه می کند ، بدون آنکه نیازی به نقد من فکر می کنم و عقل مدرن باشد حسین بدون آنکه بخواهد وانمود کند که نسبتی منتقدانه با مدرنیته دارد آنچه که تولید می کند  عملا تولیدی فرا مدرنیته است و اما نگاه فرا مدرنیته حسین از دل سنت هایی بیرون می آید که برای او حالتی نوستالژیک دارد . با این وجود ، گوش هایی تشنه کام شنیدن آوای دل سوخته ای است که دانش خود را بر پیکر برهنه رویاهایش با انگشتان خود دریابد و گنج نهفته ژرفای جان به چشم عیان شود .حسین پناهی که سالاری مردانه سالاری را ، حتی اگر مردی «در ترانه های قدیمی» «گلنار» را می خواند ، می بیند. او به امید روزی است که ، قانون انجیل ، زنان را مجاز کند ، تا مردان برانند.
حسین پناهی گلنار را که خسته در کنار آیینه اش نشسته و اشک های سرخی گونه اش را خطی کشیده را می دید .او عشق مردانه را سخره می گرفت اما عشق با صدای مردانه اش او را به نام می خواند ، تا بیاید و رخت های چرک ابدی را بشوید و اینقدر بزاید و بزاید و بزاید تا خود سر زا برود.
از شهاب الدین سهره وردی مشهور به شیخ اشراق نقلی شفاهی شنیده ام ، گویا در عقل سرخ آورده که وقتی خداوند از روح خودش در کلبد اولین انسان که حضرت آدم بود ، دمید،آدم تحمل و گنجایش روح خدا را نداشت و رقصان شد ! یاد حسین پناهی می افتم به عکش نگاه می کنم که به یادگاری جمله ای در پایینش برایم نوشت !عکس را روبرویم گذاشتم و می خواهم با او وارد عکس شوم . یاد کتاب خاطرات پس از مرگ « براس کوپاس ماشادو دآسیس » می افتم .حالا اگر حسین پناهی می خواست مثل شخصیت «براس کوپاس» خاطرات پس از مرگش را بنویسدچه می نوشت .جالب بود ، ببینیم زمانی که خداوند روح خودش را دوباره از او گرفت ، حسین چه حال داشت ! شاید روزی دخترانش «لیلا و آنا» و شاید تنها پسرش « سینا » در پشت آنچه که از او مانده ، تلاش کنند  و بنویسند تا حق اش ادا شود .
حسین پناهی بر خلاف گفته خیلی از آدم ها یی که وارد خلو تش شدند و از نفوذ معرفتش سیراب شدند و سپس نا جوانمردانه ، او را آماج رفتارهای قرون وسطایی خود قرار دادند .انسانی شریف و به شدت خانواده دوست بود .او که برای هر پرنده ای دلش می گرفت چگونه می توانست لیلا را که جزیی ازخصوصیات و روحیات خودش بود ، دوست نداشته باشد ، که دوست می داشت .شاید که اسامی فرزندانش ، هر کدام نشانه یک مفهوم و نشانه هایی از نگاه فلسفی حسین بود .لیلا وجه عاشقانه اش در حوزه معرفت ، آنا علاوه بر مفهوم مادر که عزیز است ، به معنای فهمیدن از طریق مکاشفه است و سینا هم آن وجه عقلایی و ابن سینایی اش .
به نظر می آید ، این سه نام بر روی هم نماینده اندیشه حسین بود و برای همین دوستشان داشت . چرا که در فرهنگ دوست داشتن حسین دوستی را به طلب هیچ مقصودی نمی خواست مگر اعتلای روح.چرا که عاشق اگر مقصدی تمنا کند ، به غیر آن که پرده خویش برگیرد و راز خود بر نماید ، نام عشق ندارد و خود حجابی می شود سترگ و غیر بیهودگی باری ندارد و به شبنم همین بهانه های کوچک است که در دل سپیده می دمد و جان تازه ای می شود ، در حای که تعبیر او از این جهان «هیچ نیست ، این جهان گذرا جز پیچ و تاب سرخسی.»

پا نوشته ها
1ـ پناهی ـ حسین ـ من و نازی ـ انتشارات الهام ـ چاپ دوم ـ1376:تهران ص33
2 ـ همانجا : ص 52
3 ـ همانجا : ص 82 و 83
4ـ همانجا : ص 113