امیر آقایی

سالهایی نه چندان دور ، با تمام خاصی و نوجوانی وسر به هوایی ام ،شبی شیفته مرد و زنی شدم که در قاب تصویر ، نمایشنامه «دو مرغابی در مه » را بازی می کردند. مردی رویا پردازو همسری که فقط ما به ازایش را تنها در داستانها و قصه ها می شد جست .آن مرد حسین پناهی بود .و چند سال گذشت . نمایش «خوابگردها» درسالنی کوچک در اداره نمایش .هفت بار ان نمایش را دیدم و هنوز خیره شدن های حسین پناهی را فراموش نمی کنم .بعدها که دیگر من هم به جرگه تئاتر پیوستم ، همواره حسین پناهی و قلمش برایم بسیارمغتنم بود تا این که برای نمایش سه سال و 13 با او تماس گرفتم .
«سلام»
«سلام»
«امیر آقایی هستم ، همون که یک بار باهاتون راجع به نمایشنامه ای صحبت ...»
« من که آدم ها یادم نمی مونن ...بگو.»
«یه نمایش دارم برای جشنواره فجر ، دلم می خواست شما بخونیدش و اگر ...»
«چرا صدات گرفته ؟گریه کردی؟»
«نه گریه نکردم .»
«سرما خوردی؟»
«آره احساس می کنم دارم سرما می خورم ، تازه شروع شده.»
«همین حالا برو دو تا سیب بردار، قابلمه رو تا نصفه آب بریز ، سیب ها رو قاچ کن ، بنداز توی قابلمه و زیرشو روشن کن .بذار خوب بجوشه ، وقتی که سیب ها لهیده شدن، اون آبو از صافی رد کن و داغ داغ بخور ، خوب می شی! »
 «مطمئنید؟ آخه سیب که ...»
«سیب سمبل عشقه ، وقتی عصارشو بخوری ، عشق تو وجودت جریان پیدا می کنه .توی وجودی که عشق جریان داشته باشه، بیماری معنی نداره !»
و من با نسخه ی عجیب حسین خوب شدم .سالهاست که این نسخه را گاه گاه می پیچم و می نوشم .اما حالا حسین پناهی رفته است .همواره گفته ام و باز هم می گویم که حسین بازیگر و کارگردان که نه ، شاعر بود و فیلسوف .یک روز به او گفتم : از این که توی مقطع خودت زندگی نمی کنی چه حسی داری ؟ گفت یعنی چی؟ گفتم خیال می کنم همیشه چنجاه سال عقبی ، یا پنجاه سال جلو! توی حال زندگی نمی کنی .خندید و گفت : من با گذشته و آینده حال می کنم ، با حال چیکار می تونم بکنم ؟!
خیلی غم انگیز است .سرنوشت هنرمندان واقعی را می گویم .همواره با حرمان و افسردگی دست و چنجه نرم می کنند و...
اما حسین پناهی شاعری بود که زیباترین شعرش را زیستنش بود .او زندگی اش را شاعرانه زیست .وقتی خبر راشنیدم بغض کردم اما نتوانستم بگریم .برای او گریستن خندع دار است .او تمام پهنه هستی را چنان به سخره می گرفت که حالا اندوهگین از او یاد کنیم ، تمام معادلات ذهنی اش را به ریخته ایم.
«کیست ؟
کجاست ؟
ای آسمان بزرگ در زیر بال های خسته ام
چه قدر کوچک بودی تو.»
بی تعارف حسین پناهی ازسواد ما فراتر بود .یعنی هرگز علم ما به فلسفه اندیشه اش نمی رسید.فارغ از روستایی  و ساده بودنش ، فارغ از شاعر بودنش و فارغ از هنرمند بودنش ، او انسانی بود که رسالتش حل ساده ترین معادلات هستی بود.
باور کنید بغض می کنم ، اما گریستن نه .بزرگی می گوید : آن کسی که به خدا اعتقاد دارد ، به چه کسی اعتراض دارد؟ حسین پناهی زنده است چون شاعر است ، و ماندگار ، چون عاشق است .
به همین بسنده می کنم که یقینا همین حالا ، روح او دنبال پروانه ای کوچک ، تپه ها و دشت ها را زیر پا می گذارد و به دورها می رود .او اهل این حوالی نبود ، او تازه به اهلش بازگشته است.بیایید در اندوه نبودنش ، به جای نامه و اشک ، شعرهایش را زمزمه کنیم ، جایش را بسیار خالی است .
«مادر بزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
برایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم .»