اکبر عبدی

حسین پناهی نیازی به تعریف ندارد و نیازی نیست که درباره اش حرف زد. چون همه می شناسندش، حتی تماشا چی های معمولی.صداقت و کودک درون ایشان را در کارهایش دیده اند و با آن آشنا هستند .چون انسان بسیار زلالی بود و این زلال درون  را از چشم هایش به وبی می شد فهمید .ضمن عرض تسلیت دوباره به خانواده محترمش و اهالی خوب و شریف آن روستا ، و به پسرش که شاعر است و یک جورهایی دارد جا پای پدرش می گزارد ، باید بگویم نکته مهم این است که ، مسئولین قبل از مرگ یک آدم باید او را بشناسند  و به آنها لطف کنند در مراسم ختم حسین پناهی ، بسیار خرج کردند و یک مراسم خوب برگزار کردند ، که اگر لطف می کردند و و در زمان حیات اش همین مبلغی که خرج کردند را هزینه پول پیش یک خانه می کردند ، برای حسین پناهی می توانسن خانواده اش را از روستا به تهران بیاورد. منظور این است که فایده ای ندارد ، بعد مرگ من کلی خرج کنند .من که دیگر بر نمی گردم .ولی در موقع حیات نفس کشیدن و زندگانی اگر کاری برای هنرمند بکنند ، دیگر بعد از رفتنش افسوس نمی خوریم که کاش در زمان حیاتش این کارها را برایش کردیم .یکبار من و حسین فیلمی کار کردیم ، به کارگردانی آقای خسرو شجاعی .من نقش چند تهیه کننده را بازی میکردم . و حسین نقش یرادر خانم آقای تارخ و برادر خانم گودرزی بود . یادم هست  ، وقتی که پیش قسط اول قراردادش را گرفت ، باور نمی کنید اگر بگوین در مسیر تا خانه کل پول را با مردم تمام کرد .مثلا اگر کرایه تاکسی 4000تومان شد به او 5000هزار تومان می داد. گفت من امروز پول دار شدم تو هم باید وضعت خوب باشد .یعنی چنین آدم گلی بود . ما ممکن است به فقیر 50 تومان بدهیم اما من دیده بودم که بارها ایشان هرچه که داشت با مردم تقسیم می کرد . یا یک بار دیگر سر کار دیگری بودیم با حسین پناهی ، یک بارانی خوشگل خریده بود ، هر روز به ما نشان می داد و می گفت : خیلی توی این حال نمی کنم خیلی گرمه ، ولی گرماش بببهم نمی چسبه. گفتم چرا گفت : خیلی ها را می بینم گاپشن معمولی هم تنشان نیست . تا اینکه یکی از روزها دیدم بدون بارنی آمد . گفتم حسین سرما می خوری چرا اینجوری اومدی ؟ بارونیت کو ؟ گفت دادم به یه ادمی که بیش تر از من به آن بارانی احتیاج داشت .واقعا از دست دادن چنین آدمی ، حیف است ، حیف و کاش زمان حیاتش مسئوولین او را می فهمیدند.