محمد علی بهمنی

.عزیز و مهربانی که قصه های کودکی را به آب روان شعرها و رودها نوشت .
دل آرام نگفتن ها و شنفتن ها رفت .
پرداختی نو به جهان واژه ها نوشت .
رو در روی سرنوشت ، با آیینه می نوشت :
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ ، هیچی نیست
!

نخستین باردر جمع شعری سپیده سامانی دیدمش .داشت شعر گفتگوی من و نازی را زیر  چتر را اجرا می کرد .پانتومینی نه در شکل اجرایی اش ، که خلاف آمدی توامان حرکت و صدا . شعر خوانی حسین پناهی تصورم را از «شنیدنی بودن شاعر » تغییر می دهد که چه دیدنی بود شعر خوانی کسی که پیش از آن بارها بازیگری اش را ستوده بودم.شعرش از جنس علایق من نبود اما هوشم را تلنگر می زد که گوش سپارش باشم . دیالوگی که با دولحن ، «نازی » و «من راوی» که شنونده را یاد «گفت و گفتم » های شعر کلاسیک یا نمایشنامه ای های معاصر می انداخت .
نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
من : خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف کنه .
چگونگی اجرا شاید بهت زده ام کرده بود که درمیان کف زدن های دیگران و خاموشی من ، آرام آمد و در کنارم نشست و با همان لهجه ی آشنا گفت : «می بخشیدا ، تقصیر من نیست ، تقصیر نازیه .» صمیمی و دوست داشتنی به جانم نشست  . بیش از پیش باورش کردم و آغاز شد آن چه دوستی یا ارادتش می نامیم . چند دیدار به یاد ماندنی را ثبت دلخواه کرده بودم که دکتر مجتبی معظمی و یاران «دارینوشی » ، آن «عفیف بی پیرایه » را شوق مند خوانش شعر واره هایش دیدند و چه به وقت ، با انتشار کاست «ستاره ها» ، زمستان 75 را بی سرما کرد.شعر و صدای حسین و اشتیاق دوستداران لهجه ای که طعم زندگی و مرگ داشت .لهجه ای که هم زندگی را درکی زیبا می دانست و می گفت « درک زیبایی درکی زیباست » و هم مرگ را : «آدمی صندلی سالن مرگ خودشه .» سال 75 تا83«ستاره های » حسین پناهی سو سوزنان ، نظاره گر ابرهای حسود بود و تراویدن از منفذ ابرهای و درخشیدن از پس و پشت توانمندیهایش که شعر ،ـ رابط مشترکمان ـ جزیی از آن همه بود.فعل ماضی برایم بغض آور است ـ اما چه می توان گفت وقتی به نا گاه هست ها نیست می شود و یادها و خاطره هاشان هم خوش تر که دیر نمی پایند ـ ورنه با این هجوم پیاپی چه می کردیم.تلخ تلخ یادت می آید دور نیست روزی که حسین آمده بود تا آش دست پخت مهربانترین مادرها ـ مادر معظمی ها ـ را نوش جان کند ـ در جشن صمیمیت های دارینوش به خاطر پایان ظبط کاست دوم حسین پناهی که به خواست خودش بار گذاشته بود .آش پشت پای سفر همیشه اش .ـ یادش گرامی .
یکی از آخرین شعرهایش را با هم زمزمه می کنیم .
چه مهمانان بی دردسری هستند
مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
و نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت.