حسین پناهی را در کنار فلسفه و با فلسفه ایرانی  

فلسفه زیر شعر بورس از کتاب نمی دانم ها صفحه 116برای شما که  فلسفه حسین

پناهی  او را دوست دارید :

 

بر اعتراف حقایق  ذهن و دل من ،
دو قرص دیگر امشب به قرص هایم اضافه خواهد شد !
پشت به آسمان دراز می کشم
می اندیشم....
ناشران کتب مقدس ،
به
خدا
فرصت تجدید نظر در چاپ های جدید را نمی دهند
و این کفر کهنه
در بازار بورس
چون سیگاری نیمه
در ولع نوسان ارقام سودهای کلان
در لحظه مچاله میشود !
مقدسین وحشت زده ،
به سازندگان قبله نما ها بد بینانه می نگرند
و تسکین می یابند بر سکوت مقام های ارشد !
بر خورجین خر پا شکسته زمین شراوه می شوند ،
مردان شکست خورده از الکل در قبله بورس
و زنان چشم می بندند
در گیج تاب این رقص پایان نا پذیر مرا ببین !
تعادل جهان را !
مارها ،در خفا پوست می اندازند
و دانشمندان لاغر اندام
به یمن انحراف احساسات غریزه شان ،
در بهت مرتع گله های پرستو
زمان را شقه شقه می کنند
تا بل تسکینی باشد برچموشی تخم و ترکه هاشان !
شقایق زمین را می درد
و انار ها روزهای زایمانشان را دانه دانه بر میشمرند !
مسیح
همه روزه در هیئتی تازه
به جرم تحریف کتاب مقدس
بر صلیب مدرن مصلوب میشود !
مخفی کنار سنگهای جیب ویرجینیا وولف !
مخفی میان پلک های بسته ی سیلویا پلات !
مخفی آنجا که مارینا تسو تایوا
در خلوت دلگیرش تاب می خرد ،
اما چه سود
که ناشران مجهز به اشعه ی ما فوق بنفش فرصت نمیدهند  !
پیرزنی در سوییس
در رفت و آمد صندلی آرامش بخش لهستانی اش،
نا گهان تعلیق را میفهمد
و هول فهم تعلیق را
بر کلمات پوسیده ،
در این لایتناهی نا گشوده را در می یابد
و شب وقتی این راز را
با عروسش در میان می نهد،
دو قرص به قرصهای خوابش اضافه می کنند !
من دیده ام
من مسیح را در چند قدمی ام دیده ام !
سایه ی کاج بود در شکست عبور گربه ای ولگرد !
گریه میکنی ؟
مادر !
وچهار روز بعد می میرد !
الا کلنگ شک و یقین
دل خوش به بازی کلمات معنای سایه هاشان !
بیهوده نیست
که به محض خم شدن ،کلاغ از شاخه ها می پرد !
بیهوده نیست،
درک این غم با شکوه
در اندوه صدای اسب ها
تکان دهنده و دهشت ناک
از بی علاجی درک زبان ساده اسب ها
که نا خودآگاه
گردن هر فهمی را به پشت سر می چرخاند !
شیطان کجاست ؟
این روزها چه میکند
وشب زوج ها در آینه ،
چشم و دماغ خویش را چک می کنند !
اینک هر انسانی خدا ی انسان دیگری ست
و در پارلمان حکومت ژنرال های مهربان
سرما یه و سبیل ، لحظه و لذت ...
و می دانم رای اسب ها و سگ ها و چشم ها
به حد نصاب نمی رسد
و پیراهن پولک طلایی پاییز بر تن نارون ،
خرسها را به آواز خواندن وا می دارد !
به آوازی که ترجیح بند هر بند بی بندش
به میزان چربی موجود و خواب زمستانه قافیه میشود !
چشم می بندد راهبه پیر بر بالای کوه سار ،
بر صلیب بلورین سنجاقک قرمز !
انسان بر گسل خانه میسازد !
آری انسان بر گسل خانه می سازد
بر استخوان خاک شده ی نیاکان دور خویش !
برگرد انگما !
و کشف شهودهایت را مکتوب کن !
فرصت برای مردن در هر ثانیه صدها بار ممکن است !
امشب قرصهایم را اضافه می کنند
و چهار روز بعد خواهم مرد !
برگرد
هنوز قانون اعدام پا بر جاست
و دشنه ها در تاریکی ها برق میزنند !
قانون چنین می خواهد !
و چیست این قانون ،جز خون و کلمه ؟!
آری !قانون این چنین می خواهد !
تنها کورها حق دارن برگردند
و به پشت سرشان نگاه کنند
و تنها کرها حق دارند به اسبها
آب و علوفه بدهند !
پل ها یکی یکی پس از دیگری خراب میشوند
در پشت سر
و اسب ها با چشمان دریده
وحشت تازه ایی را شیهه میکشند ،
تا جا عوض کنند سنجاقک های قرمز ،
از خلنگی به خلنگی دیگر ....
در آینه ی چشمان حیرت زده ی راهبان گیج !
نه !ناشران اجازه ی تجدید نظر نمی دهند !
پس عاقلانه همان که بپذیریم قرص های اضافه را
و پناه ببریم به گهواره خردسالی مان
و گوش بسپاریم
به رنگ رنگ رنگینک هفت رنگ بالای سرمان .