عطا طاهری بویر احمدی

بله سرانجام همان طور که گویا  خود نیز از سالیان پیش،این روز را می دید و تاریخ مرگ خود را می دانست ، در مرداد ماه سال 1383 در منزل مسکونی خود  ، آنگاه که به گوشه ای دیگر از رنج ها و دردهای انسان می اندیشید ، بعد از 48 سال تفسیر غم و غصه مردم ، به علت سکته قلبی دنیای فانی را وداع می گوید و هوادارانش را با باری از غم و خاطراتی مملو از صداقت تنها می گذارد تا به همه بگوید : «چنین است رسم سرای درشت ».
یادش «صمیمی و پاک مثل خاک» ماند
«مثل ستاره در سایه سار صبح » دمید  و در روشنای درخشش خورشید ناپدید گشت !!
و خود هم گفته بود :
«دیدیم که : فرمان چشمه رفتن است ، نه ماندن و سر ریز شدن ، پس .. رها شدیم ، که این خود اتفاق است. »
آری او مرد !
کی مرد ؟
حسین را می گویم .
کدام حسین؟
حسین هنرمند ، حسین پناهی ، هم اوکه دل و جانش از غم ، از غم خودو دیگران می سوخت .در سکوی تئاتر و بر صحنه سینما ، شاد وخندان بود. خنده و شادی را با حالتی گیرا و ادابی دلنشین و شیرین به همگان هدیه می داد .
طنز و شوخی های آبدار ش ، جذابیت کلامش در گویش  دلچسب لری و لفظ قلم گویی شهری ، اندوه و افسردگی درون را از دل ها می پراند و قهقهه خنده شادمانی سر کوفته را از لایه های وجودشان برون می افکند .
هنرمندی مرد که می نوشت .شعر می گفت . ساده ، زیبا و نو می نوشت . در نوشته هایش ، رگه های خاطرات جانسوز روستا و ایل ، آنجا که زندگی در گردبادهای کشنده محروم از نیازهای اولیه می گذشت ، دیده می شد.زمان کوتاه شکوفایی طبیعت زیبا و زایا و خوشی گذرفصلی آن را فراموش نمی کرد و بازگو می نمود.او ، حسین پناهی ، هنر مند سوخته دل ما ، حامل زخم های دردناک پنهان ، حاصل میراث شوم نا برابری ها و بیدادها و بیماری ها  و نداری ها  و مرگ و میرهای فراوان ایل و روستا بود.اوآن زمان که موقعیتی به دست آورده ، خاطره های تلخ و شیرین را به زبان طنز و گویشی شادنما و حرکاتی گویا و دلپذیر و نگارشی بی پیرایه ، در شهر عبوس و دلگیر تهران ، که مرکزیت سرنوشت هموطنان است ، به نمایش می گذارد . او ، توانست حال و هوای تازه و نوای دیرین درهم ریخته ی سامان خود  را درکنار ادیبان و هنرمندان صاحب انواع فرهنگسراها جلوه گر سازد.
شگفتا ! این ستاره گمشده ی هنر ایل ، چگونه توانست این راه پر پیچ و خم و سنگلاخ پر خار و خاشاک را تنها بدون یار و یاور بپیماید و درهای بسته را بر این قوم بگشاید و در زمانی کوتاه با اراده ای قوی ، هنر و بینش زادگاه خود را از کومه دوداندود سیاه چادر رنگ باخته ی پلاسین ، در کوله باری کوچک گذارد به پای کاخ های برافراشته و ترسناک هنر و ادب رسمی ببرد و درقلب رسانه های محروسه دولتی جای دهد . و آن کند و گوید و نشان دهد که قبول پذیرای دل عام و خاص شود !
روح نا آرام و سرکش او ، پذیرای سکون و نا آگاهی و بیسوادی تحمیلی نبود . بیداد اقتصادی و اجتماعی ، مردم قبیله اش را آزار می داد ، اما چه کند که پشتیبان و خرج و زمینه ی رهایی و مهاجرت از آن محیط بسته را نداشت . از سوی دل کندن از دژ و قلعه قبیله رنج کشیده از یاد رفته خود را سخت می دید . روزی اخگری راه فرو بسته اش را روشن ساخت . از آن پس به مدرسه دینی و دبیرستان بهبهانی در آن دیار شتافت . او را پذیرفتند .کار کرد و درس خواند .استعداد او شکفت . دیپلمش را گرفت و از وی خواستند که به شهر «قم» پایگاه علوم دینی رود و پای مسند روحانیون بزرگ و علمای برجسته ، روح و جسم خود را با دانش و اخلاق نیرو بخشد .
سالها یی در محضر عالمان دین آموزش دید و از آن مکاتب بهره بره ها گرفت تا به کسوت روحانیت در آمد.عمامه به سر نهاد و عبا به بر کشید .در این مسیر خوش درخشید و « شیخ حسین» اش خواندند .به «دژکوه» میان قوم و قبیله برگشت تا دین خود را به مردم و آب و خاکش ادا کند .آشنا و خویشاوند مقدم او را گرامی داشتند . به گردش حلقه زدند و شادان با هم گپ و گفت پرداختند .گویا روزی پیزنی با او به کنکاش نشست و گفت : آقا، شبان و روزانی ، خانه به خانه گشتم از هر دامداری اندکی روغن طلب کردم .خیک کوچکم پرشد و آماده ، که به شهر روم و آنرا بفروشم .روغن را به طاس ریختم تا بجوشانم و با زردچوبه رنگین معطرش سازم ، از بخت بد ، فضله موش در آن یافتم. آمدم از شما بپرسم، آیا خوردن آن حلال است یا حرام ؟! پناهی گفته بود: پنداشتم اگر فتوای حرام دهم تلاش یک سال پیرزن نا توان و زار به هدر میرود . اگر پرسش او را ندیده گیرم ، بر آنچه آموخته ام و به آن پای بند ، چه نامم؟در آری و نه مردد ماندم!!سر انجام گفتم : فضله ها را خارج کن دور بریز و آنگاه حلال است !
پس از آن رخداد بود که آشفته و شیفته هنر برای مردم شد ، و این واقعه او را در مسیر دیگری انداخت. خدمت به مردم و خلق الله را از دریچه هنر و ادب عبادت دانست و گنجینه استعداد و تجربه خود را در پوشش هنر و ادب هدف خود هزینه کرد .هنرجو شد ، دوره ی چهار ساله ای در مدرسه هنری آناهیتا گذراند .در فیلم تاریخی امام علی سر بر نوک نیزه گذارد . مردم زادگاه را به تفکر واداشت ، پنداشتند سر را در راه اجرای عدل علی (ع)باخته و به آرمان و آرزویش رسیده است . او ، در اغلب بازی ها و نقش ها ،فرشته شادی آور بود . نقش او ، جان را از بار اندوه و خشم و یاس سبک می کرد و می رمانید .
سر انجام سر نوشت آن رمیده از بن بسته ای بیهوده گی و پوچی و پیچیدگی های پیش پای زندگی ، به کجا انجامید ؟!در اطاقکی ، تنها ، دور از دیار و یاران ، سر بر بالش بی کسی و سکوت و دلواپسی گذارد و مرد !!
او مرد ،ولی هنر هرگز نمی میرد و یاد هنر مند از یاد نمی رود .حسین پناهی زنده است و رفتار نیک کودک وارش ورد زبان ها است .
بسیاری از مردم خطه لر نشین کهگیلویه و بویر احمد جنازه  حسین این نماد سادگی های ایلی و روستایی خود را چون گلدسته ای خوشبو ، در آغوش خود تا زادگاه و آرامگاه او رساندند.سوگ و نبود او را با چشمانی اشک فشان در شروه های جانسوز سراییدند. روحش شاد و یادش ماندگار. شادیم که مشعل هنر متعهد را هر گز گردبادی سهمگین و حادثه ای توانمند ، نمی تواند خاموش کند. «...میدونی چیه نازی ؟ تو سینم قلبم داره یخ می زنه .
«اون وقت تو سرم کوره روشن کردن
«سردمه !!مثل گل یخ
«تلخ تلخم مثل یک خارک سبز
«سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
«من می خوام برگردم به کودکی
«نازی :نمیشه !!کفش برگشت برامون کوچیکه
«من :پا برهنه نمیشه برگردم ... »