ابراهیم بای سلامی

در دنیای شعف انگیز هنر ، حسین پناهی هنرمند روستاییان و ساده دلان است ، بزرگی او به سادگی اوست .حس غریبی اورا به ما نزدیک می کند.آیینه ی سادگی ها و بی آلایشی ها بودعاطفه کودکی را به هنر می آمیخت و خود به نقش  پست مدرن در آمیخته شده بود.نمونه ای از جولان زندگی عشایری ، روستایی و «گمن شافتی » در دنیای مدرن و بی رحم شهر «گزلشافتی» را ترسیم می کند .از ثروتی که ما روستاییان از پدران به ارث بردیم و ونامش فقر است بی نصیب نبود . اطوار ، حرکات و سکناتش نوعی طنز و یا نوستالژی کمیک را به همرا داشت . هنرپیشه ای محبوب بود . که از دریچه هنر در قلب مردم پا گذاشته بود . اغلب پناهی را ازبازیگری های زیبای اودر فیلم ها می شناختند و شاید کتابهایش را نخوانده باشند . گاهی از کتابخانه دوستی که به وفایش امید داشتم ساده ترین کتابها را بر می داشتم ، « من و نازی » ، «بی بی یون» ، «دو مرغابی در مه » «چیزی شبیه زندگی» و ...به قول مجتبی کاشانی گاهی خواندن روی جلد کتاب کافی است تا انسان متنبه شود . زمانی که در قطار خالی سیاست مشت بر سندان می زدم به خودم قول داده بودم به احترام این انسان ساده دل تمام کتابهایش را بخوانم و بعد به دیدارش روم . روزی تا در خانه اش رفتم ولی به دیدارش نایل نشدم.پناهی آنگاه که در کودکی خویش دزدی که کشک های مادرش را می برد خیره شده بود و از دل بر نیامد تا مانع او شود و به غفلت از ماموریتش مسیح وار مصلوب گردید و شلاق عظمت روح خویش را دریافت . او همواره نقش آن کشیش مهربان داستان «بینوایان »را ایفا می کرد که به سارق  اموالش محبت کرد و از او یک قهرمان ساخت .می خواست به کودک برگردد یعنی ازنقش های رنگارنگ زندگی به دنیای بی رنگ عاطفه و عشق ، به همانجا که همه یکرنگند و هنوز دوستی ، محبت و عشق را زمزمه می کنند . این جمله به ظاهر کودکانه که واپسین کلام  اوست (به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد ) یک عبارت استثنایی از حسین پناهی است که در ترکیبی از کلمات ساده رایج به عظمت چند کتاب فلسفه ، دین و اخلاق بیان شده است .پناهی گرچه خوب بازی می کرد و شعر می گفت اما هرگز هنرمندی پر آوازه و شاعری شوریده نبود یا نمی خواست که باشد . او نقش یک انسان را بازی کرد انسانی که به تدریج در چنگ انسان نمای ماشینی می میرد.