فاطمه گودرزی

حوالی سال شصت و هفت دو چشم معصوم با نگاههای پرسش گر و عجول وارد خانه ما شد ، همسرم او را همکار و دوستش ، حسین پناهی معرفی کرد . از بدو ورود احساس کردم یک فضای بی ریا ی روشنایی در خانه ام ایجاد شده . سوال ها و نظرهایش به قدری بی غل و غش و در عین حال انتزاعی بود که بی اراده وارد ذهنیت اش می شدی . وقتی چند خطی از شعر هایش را می خواند ، به دنیایی از تصاویر خاص و ناب ، وارد می شدی . که علی رغم غریبگی با چنین فضایی تو را گرفتار زاویه نگاهی جدید ار زندگی می کرد . به خصوص وقتی خواند : مثل امال و محال اینقدر پا پیچم نشو .هر چند که مثل تمام هنرمندان غریزی و ژنی ، بی پروا همیشه مادیاتش را آتش می زد و به همین سبب همواره  در تنگ دستی بود ... . وبد رفت ، اما یقین دارم نزد هر کسی خاطره ای از نیک سرشتی و نیک اندیشی به جای گداشته است . به ویژه خانواده من به خاطر اینکه ، روزی دفتر دست نوشته های اولین کتاب شعرش را به همسرم هدیه کرد . گاهی به دست خط اول او نگاه می کنیم ، گویی در مقابل ما ظاهر می شود و می گوید :"هر که بگوید بودیم ، مگر آن کس که تقدیرمان بود .