حدودا سیزده هزارو صدو چهل بار !
بیدار شدن و خوابیدن
و بازدوباره بیدار شدن
و باز دوباره خوابیدن ،
روی یک زمین و  زیر یک آسمان !
این رقمی سر سام آوراست  که تحملش به طاقتی
فوق انسانی احتیاج دارد!
به هر شکل که حساب کنی ،
به خودت حق خواهی داد
که بعد از این همه ...
به حقیقتی رسیده باشی !
به جوابی ؟
به دلیلی ؟
به انگیزه یی؟
و به چیزی که کمی ،
فقط کمی به تو آرامش بدهد !
اما حقیقت دیدنی نیست ، هر چند همچون قورباغه کور
زبان را دام پشه اش گردانیم !
جوابی نیست و هیچ چیزی نیست ...
هیچ چیز !
اینقدر هیچ ، که گاه به وقت بی تابی ناشکرانه غر می زنیم ما ماهی های اوزون برون محکوم به ماهیتابه واقعیتیم !
از ملکوت چراهای کودکانه به قعر ظلمانی باید های بزرگی بزرگسالی تبعیدمان کرده اید بی آنکه بدانیم چرا ؟
هیچ !
اصلا هیچ !
به ناچار اگر شب باشد می خوابی برای بیدار شدن و اگر روز باشد 
می دوی برای خوابیدن ؛
با همان حیرت غریزی که
جوهره ی چشم و نگاه همیشگی ماست !
حیرتی که در کودکی ،
در روزهای دور کودکی ، در جوار لپهای نمکین داشتیم و حالا ،
آن را ، با صورت استخوانی و لپ های مزه از دست داده در لفافه کلمات می پیچانیم !
کلماتی که نتیجه ای جز گیج کردن دیگران
ـ که خود نیزگیج کننده ی گروهی دیگرند ـ سودی وسعادتی در بر نخواهد داشت  !
کلماتی که جمله می شوند و جمله هایی که آوا !
و آواهایی غم انگیز تر از ناله های معصومانه ی فیل پیری که ، پس از طی یک عمر طولانی حالا در حال مردن است !
آوا ...
اما نه جنس چهچه قناری
و سوت جیر جیرک
و هوف باد و
ضر باهنگ فوق موسیقیایی نوک دارکوب و درخت !
گاه در بزرگترین و پر رفت و آمد ترین خیابان شهر ،
در مقابل سوال دوست و آشنا یا غریبه ای
آرزو می کردم کاش در همان لحظه در جیبم
پینه دوزی می داشتم  تا با همدیگر ،
به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم ...
بی هیچ کلمه و کلامی ...
فقط نگاه کنیم ...
من خود یک بار در تنهایی ،
حدود بیست دقیقه
به یک دانه خرما نگاه کردم !
ما ظاهرا بخش کوچکی از سوال بزرگیم !
ولی به هر حال سوالیم ...
همان اسبی هستیم که درشکه پر از
بچه و گربه و توپ  و پیرزن و دکمه  و پنیر و کاغذ را
با خود به سمت و سویی می برد !
همان گاوی هستیم که در کشاورزی سنتی ،
هستی خویش را دنبال می کشیم !
همان پینه دوزیم با خال هایش !
همان گلیم با گلبرگهایش ...
پس به قول دوست و دشمن ،
سعادنتی که می گفتند کجاست؟
رستگاری کدام است ؟
پس آیا نجات ما
در تماشای بی چون و چرای ابدی حرکت ها و سکون هاست ؟
بودن و هیچ نگفتن ...
همچون کناری تنها ، در زیربارانی از چراهای بی پایان ؟
آیا روزی کسی یافت خواهد شد ،
که بدون توسل ، به استناد  باران و نورو چشم کبوتر و بوی کندر ،
چشم در چشم ما بیاستد
و به سادگی سلام  خواهر زاده ی کوچکمان ،
ستاره دنباله دار رنج ما را
به مدار منظومه ی تازه و شادابی ببرد ؟
کسی تلخ تر از الکل
و اسیدی تر از مخدرات ؟
نمی دانم ...
تو هم نیز نخواهی دانست !
و همان بهتر که  ندانیم !
آن چه تا کنون وجود داشته است ،
وجود خواهد داشت !
همین هاست
و همین ها نیز خواهد ماند !
ایستادن و سماجت کردن و فراتر از این فرا سرک کشیدن ،
ومطمئنا فرسایشی فراتر را به دنبال خواهد داشت ...
هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت می آید
و ادکلن مرلین مونرو همچنان نیمه مانده است.
و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایا کوفسکی  دامن خود را جمع می کنند .
یکی می آید به زور .
یکی می رود به انتخاب .
پس اینها همش اسمش زندگی است :
دلتنگی ها ، دلخوشی ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها ،
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی باشد که برایت نوشته ام برسد. ما زنده ایم چون بیداریم .
ما زنده ایم چون می خوابیم .
ورستگار و سعادت مندیم زیرا هنوز بر گستره وسیع ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشتیم .
خوشبختیم ، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس ها و پارس سگهاست .
سروها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند .
و فکر کن .
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها بانگ خروس و پارس سگ را بر می داشتند .
و همینطور ریگ ها و ماه و منظومه ها را ...

ما نیز باید دوست بداریم ...آری ...
زیرا دوست داشتن خال بال روح ماست .
ما را با دوست داشتن از خانه خدا به زمین فرستاده اند .
همچنان که پروانه را با کوله بار هزار رنگش .

و دوست داشتن کلمه است و کلمه سمی است که شیطان بر انگورهای
باغ حیات پاشانده است تا مسموممان کند ؛ تا آلوده مان کند .
اینقدر آلوده که مستوجب عقوبت تکرار تجربه ها شویم و شده ایم .
و حالا بی هیچ امیدی به تداوم ، دوست داشتن را مثل مسواک زدن بچه ها هر شب باید به ما یا به دیگران تذکر دهند .
و تذکر یعنی یاد آوری .
و یاد آوری یعنی تکرار .
و در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد!
این همه دریا و ما هنوز تشنه ایم !
این همه زمین و ما هنو ز گرسنه ایم !
این شعار عالمانه را
به این دلیل نگفته ام ،
تا به عنوان مصلح بزرگ
مبهوتت کنم !
به این دلیل نوشته ام !
تا حریر رمانتیکی را که
بر گرد کلمه دوست داشتن کشیده اند ،
به دور انداخته باشم و باشیم و باشند !
دوست خوب من !
آخرین فصل از حیات ما
بایدکه خوابی از فصول گذشته باشد !
جایی که گاوها واقعا گاوند
و سنگ ها واقعا سنگ !