"داستان هاجر "

هاجر که مرد کج شدم.
کج شدم و شروع کردم به کشیدن قلیون...
زیر ستاره های هفت برادرون
تنباکو هم گفتی تنباکو های سابق.
کاغذش کاغذ برازجون بود و توتونش توتون برازجون!
اما دست پخت هاجر نبود.
جونوریه این آدمیزاد
با داستانای هزار و یک شبش
هفتش نشده  دم به دقیقه دود تو گلوم می شکست
و قلبم لگد می کوبوند به سینه م
هشق و هاشقی ما دهاتیا از معمای ملخ پر گره تره!
چهل مامور پاسگاه بنشونی به پاییدن
چهل سال نمی فهمن کی زن و مرد دهاتی همدیگرو دوست دارن...
کلنگ و بیلو ور می داشتم و تو چله ی بی ثمر تابستون می افتادم به
جون زمین...تا غروب بشه خیس عرق و سر تا پا خاک به خانه می امدم
قوری بود و هاجر نبود.
جوان که بودم استکان مشت می کردمو به عشق هاجر با یه یا علی
خردش می کردم.یلی بودیم
تو فراغت قشون کشی های اجباری  کشتی به راه می انداختن و هر
ایلی پهلوونشونو به میدون می فرستاد.
حسرتی شدم برا پهلوونای ایلات که پشتمو به خاک برسونندو به
دلشون ماند!
معجزه ی خرماهای هاجر بود که تو لای اردای گندم قایمشون می کرد.
دوشاب بود و بلبل...و رینگ رینگ سکه های دست دوز لباس های هاجر
که هوای خانه بود.
چه دل کوچکی داره ادمی
و چه زود تنگ میشه...
هاجر که مرد منم یه جورایی مردم...
تو حیاط بزرگ خانه که حالا ده برابر بزرگتر شده بود
پشت به زمین و چشم به ستاره ها...ستاره های هفت برادرون
باختی پهلوون!!
پشت شکستم هر شب پهن بود رو خاک.
کو حوصله ی نمد و گلیم و گبه!!
یکی باید دلداریم می داد.
اگه دیدین داره دیرتون میشه کفش و گیوه هاتونو فراموش کنید..پا برهنه
بدوین..بهش می رسین..!!
چه قدر بزرگ و بی رحمه زندگی!
و چه نعمتیه عادت!
از دولتی سر عادته که مصایب سنگینو تاب میاریم
جواب سلاما که یادت بره ار صاحب داشته باشی باید حلوای خیراتتو
بپزن!
جواب سلاما یادم می رفت.
یهو می دیدم پاپتی تا سر چشمه رفتم
ما دهاتیا خیلی دیر دیوونه می شیم
ولی وقتی دیوونه شدیم قفل و زنجیر چل منی چاره ساز نعره هامون
نیست!
...باید که به امید کسی کشت کنی.
کسی که ستون اوار خستگی هایت باشه!
...چای های نطلبیده
رخت های بی واگو شسته
و غر غر های شیرین چی داریم چی نداریم ها!
هاجر که رفت چای نطلبیده دیگر هرگز نرسید.
یک شب دل کوهستانیمو بغچه کردم تا به بهانه ی دیدن سلمان که
دردانه ی هاجر بود و همیشه جون اونو قسم می خورد راهی شهر
بشم... .
...رفتم شرکتش...
سلمان یلی بود
با کنار و کلگ و رملک بزرگش کردم
بندر می رفتم تا خرج لباس و کتاب و قلم و دفترشو به راه کنم.دردونمون
بود.
تو شرکت یه خانم جوون تیلیفون پشت تیلیفون جواب میداد و می خندید
تا از رو صندلی بلند می شدم با اشاره ی دست حالیم می کرد که
بنشینم... .
سلمان نا غافل سرکی کشید و سریع درو بست... .
دلم لک زده بود برا چال پیشونیش که تو کوچیکیش روزی یه بار
می بوسیدمش... .
خانم جوون از جاش بلند شد.اخماشو کشید تو هم و پنجره رو باز کرد
و گفت چه بویی میاد!!
گفتم بوی گل و رنگ و..
گفت:نه پدر جون بوی دوغ ترشیده میاد.
با اقای مهندس کاری دارین؟
گفتم:بله... .
اقای مهندس!
رفتم و دوباره رو صندلی نشستم.حس می کردم یه مشک پر از دوغم!
حق با خانم منشی بود.تو بوهای عجیب و قشنگ دور و برم من غریب
بودم.رفتم تو عالم هاجر و همه ی بو ها را به یاد اوردم.
بوی کره
بوی گوسفندهای خیس
بوی کنده های بدسوز
بوی نان تازه پز
بوی هاجر.
دوباره سلمان درو وا کرد بی اینکه نگاهم کنه دستام مثل دو بال تو هوا
باز مانده بودن...دیگه طاقت نیاوردم...پریدم و بغلش کردم
نگفت مادر چطوره که باز تیلیفونش زنگ زد.بعد یه شماره گرفت
کلافه بود.پلنگا توله هاشونو میشناسن...
چه قدر می مونی؟
همیشه.
کجا؟
پیش پسرم.
...
و حالا درست یازده ساله که تو خونه ی پسرم سبزی و طالبی و گوشت
می خرم و به باغچه می رسم و هیچکس نمی دونه چه نسبتی با اقای
مهندس دارم.
چه لزومی داره که کسی بدونه... .
پیش پسرمم و بچه هاشو این ور اون ور می برم... .
المیرا یه شب خواب عجیبی دید.
خواب دید که من پدر اقای مهندسم.
گفتم:بقیش اسونه... .
من چهل و هشت ساله که پدر اقای مهندسم.
خندید...و گفت:خیلی وقته که اینو می دونستم.
وحشت زده پرسیدم:از کی؟
با خنده گفت از وقتی که اولین سیلی رو از دستش خوردم.
ظهر که اومد گفتم حقیقت داره که المیرا را زدی؟
گفت:کی؟
گفتم:بعدازظهر عید شش سال پیش؟
یادش نبود.
و من یه سیلی خواباندم تو گوشش.
و گفتم:قدرشو بدون.
ببینش
بشنفش
قبل از اینکه بره و دود سیگار تو گلوت بشکنه.