مسعود جعفری جوزانی

من حسین را در گل دره دیدم . و اما گل دره ، یکی از دره های این کره خاکی است که بر حسب اتفاقی نسبتا معقول بین شهرضا و سمیرم واقع شده . بیشترش سنگ و خاک است و کم ترش سایه درخت . البته دو چشمه نه چندان بزرگ هم دارد .که می توان با لذت از آب گوارایش نوشید یا رویش را بست و در بطری پلاستیک رابرچسب «آب چشمه گل دره »  و هزار جور ادعای راست ودروغ  درباره فواید بی شمارش ، راهی بازارش کرد .این دره خشک ، هر سال در اردیبهشت ماه برای مدت پانزده روز ، با یک برنامه نسبتا منظم و یا روشی ناگهانی کف خود را با گلهای بی برگ سفید و بنفش فرش می کند . و دقیقا همین مسئله وجه افتراق بین خردورزان اندیشمند و دیوانگان فرزانه ی شد ه که بر حسب اتفاق از گل دره گذشته اند . حسین می گفت پیامبران بی کتاب درباره گل دره مطلب های فراوانی گفته اند . که بر اثرمرور زمان تغییر معنا داده اند و به افسانه و متل تبدیل شده اند . او حتی معتقد بود فیل های عرفان نمای هالیوود هم از روی همین متل ها درست شده اند .و گرنه چه معنی دارد که ئی تی با دوچرخه پرواز کنان از جلوی ماه شب چهارده رد شود ، یا مک مورفی ، دیوانگان را علیه عقل بشوراند.بدیهی است که حرفهای نامعقول ، اما فریبنده حسین ، با آن نگاه نافذ و معصوم و چهره کوهستانی ، مرا به خنده انداخت . چرا که من پیش تر از این شنیدن این حرفهای جذاب و بی اساس را در کتاب هاب بسیاری از اندیشمندان و پژوهشگران موشکاف خوانده بودم . وزن این کتاب ها آنقدر زیاد بود که می شد چنان جثه ی کوچک حسین را زیر آن ها له کرد، که پوتین ها ی کهنه و بی بندش نیم متر در کف گل دره فرو برود. من دقیقا ساعت پنج و هجده دقیقه و هفت ثانیه صبح چهارم اردیبهشت ماه سال شصت و شش ، حسین را دیدم . چرا که روی اسب نشسته بودم و و پیش از حرف زدن با او به ساعتم نگاه کردم ، یادم نیست که به من سلام کرد یا نه ، اما خوب به خاطر دارم که با خنده از او پرسیدم «اهل اینجایی ؟» و با خنده گفت : نه تو چطور ؟ دقیقا به خاطر دارد که از این پرسش اصلا خوشم نیامد و او هم زود فهمید . حالا چطور و از کجا هنوز هم نمی دانم . خوب به یاد دارم که حسین زود حرفش را عوض کرد و با خنده ای پر مهر گفت : من شما را می شناسم و بعد با کمال تعجب اسم و شغل مرا هم گفت.من هم برای اینکه مهربانی او را پاسخ گفته  باشم پرسیدم «این دره که گل نداره ، چرا قشقایی ها بهش می گن گل دره » . درست به خاطر دارم که حسین بی ملاحظه خندید ، بعد یک مشت از آب چشمه برداشت و ریخت روی پوتین های کهنه و بی بندش و گفت تو سوار اسبی و دنبال بوته های نیم متری می گردی . پیاده شو زیر پاتو نگاه کن . وقتی پیاده شدم و پا روی فرشی از گل های سفید و بنفش گذاشتم ، به غرورم بر خورد . یعنی از اینکه از یک بازیگر تازه از راه رسیده سینما ، بی توجه و کودن جلوه کرده  بودم ، هیچ خوشم نیامد . حسین هم نه گذاشت و نه برداشت ، چشم های سخت آشنا و به شدت بیگانه اش را به من دوخت ودر حالی که روی کلمات تاکید می کرد ، گفت : پرده پنجره چشماتو وردارو ببین دنیارو، دیدنیه .چشم ما رفتنیه .زندگی مهلت رسیدن به ما رو نمی ده . خب معلومه که حیرت کردم . چطور شده که یک شاعر اومده تو یک نقش کوچک تو فیلم بازی کنه ؟هنوز پرسش در ذهنم تموم نشده بود که پرید وسط و با مشت کوبید روی شکمش که «این شکم صاب مرده اسیر نونه و این کله استوانه ای دنبال جایگاه انسان در عالم هستی می گرده.شناختی ؟ »گفتم آره . تو حسین پناهی باید باشی که اومدی نقش هادی سلمونی رو بازی کنی . حالا هم حتما پشیمونی که باید زیر آفتاب و گرد و خاک  توی سیاه چادر ، بغل رطیل و عقرب بخوابی ؟ وخندید و گفت ها تو هم شاعر غم ها و شادی ها ی عمو ها و خالو ها و خاله هایی ... هنرمندی که در جمع این همه ادعا ،  بخار پیشانی اش حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد . عاشق جاده های سردت هستم . حیف که وقت ندارم . اگر زنده می موندم ، شیر سنگی رو روی قبرت می گذاشتم . از این همه اغراق خنده ام گرفت . گفتم حسین ، تو خیلی از من جوون تری . از آدم بد بین و نا امید خوشم نمی آید . گفت مختاری . من در چهل سالگی خواهم مرد . بعد زیر سایه سنگی بزرگ ، زیر درخت لمیدیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم .بی اغراق ، اگر گرمای کشنده آفتاب سه بعد از ظهر نبود باز هم می گفتیم .چی گفتیم که منجر به رفاقتی عمیق و ماندنی شد ، نمی دانم .اما جملات و واژه هایی را که دقیقا به یاد دارم که تا هستم با من می مانند . فضیلت،فرزانه،فراسو، روح ، ریش ، دل بیدار، ذهن فعال ، مهربانی، بی انتها ، آشنایی ، شعاع ، راه بی برگشت ، شوق ، شور ، ویرانگر، فرآورده، حس ، اندیشه ، خرد ، رنج ...هنوز هم گاهی احساس می کنم در نور راکد آفتاب ، روی فرشی  از گل های بی برگ سفید و بنفش ، کنار حسین نشسته ام ، می گویم و می شنوم .و عقربه های ساعت از کار افتاده است . حسین با آن بالهای کوچک شکننده اش ، زلال ، مو شکاف ، مهربان با پوتینهای کهنه و بی بندش راهی دراز پیمود . روز به روز جسمش کوچک  و روحش بزرگ شد. روی سنگی بزرگ ایستاد ، آخرین پرسش را از من کرد : راه اندیشه کجاست ؟ بعد ، بی آنکه منتظر پاسخ من بماند ، در مقابل چشم های حیرت زده ام ، بالهایش را باز کرد و پرید .
حضور حسین در زندگیم رویدادی بود روحش شاد .