مجتبی معظمی

  قرار بر این بود که حسین پناهی بعد از اتمام شعر خوانی هایش برود جنوب وزندگی نامه  خودش را بنویسد .
با هم دست دادیم ...مثل همیشه !
قول و قرا رمان شیر ما درانمان بود و جنوب ...مثل همیشه !
چند و چون آن را هم، با هم قرار گذاشتیم .
حتی شکل و شمایل و شیوی نگارش و روایت و نقل اش را ...
هیچ چیزی را نگذاشتیبم لا محال !
همه چی سر جای خودش بود .
 شبی را تا صبح از کتاب و شعر و کلمه و زمین و نان و انسان گفتیم و شنیدیم و ساعت دیگر شده بود پنج صبح 12 مرداد 1383.
در روشنای صبح او رفت که بیاید. 
قرار براین بود که او برود جنوب و زندگی نامه اش خودش را بنویسد . نشان به آن نشان که آش دست بخت مادر را خوردیم و به جنوبی بودن خودمان خندیدیم و بالیدیم .
اما در تاریک روشنای عصر چهارشنبه 14مرداد 1383همه چیز به هم خورد .
اورفت و دیگر نفسی نبود که جان به کلمه بدهد .
دستی نبود که بنویسد .
و چشمی نبود که بگرید برسر نوشت خویش !
درست در ساعت 5عصر 14 مرداد 1383 حسین پناهی رفت تا فراموش کند عهدی را که با ما بسته بود.
نه!
ما سزاوار آن نبودیم
که دل برود جایی دور
و تو را بخواند
همین نزدیکی ها
کنار نامهربانی ها .