خداحافظی باران
"پاسداشت هنرمند بزرگی که سادگی را زندگی کرد"
روزگاری که سیمرغ بلورین بهترین بازیگر مرد روی شانۀ"سایه خیال"نشست،هیچکس فکرش را نمی کرد که موفقیت های پیاپی "حسین پناهی دژکوه"جامعه فرهنگی-هنری ایران اسلامی را تحت الشعاع قرار دهد.سرنوشت شیرینی که بعدها برای کتاب"من ونازی"رقم خورد و تا هنوزهم ادامه دارد.انسان شایسته ای برخاسته از صمیمیت جنوب و فرزندعزیزهمین کهن بوم وبر که شعرهایش دریچه تازه ای را به روی تعهد ادبیات و ادبیات متعهد گشود.تعهدی که سرشار از همدردی با درد انسان نسیانگر بود.دردی که حلقۀ گمشدۀ این تمدن وحشی است.بگذریم...راستی چندم مرداد است؟!.حسین پناهی فقط یک هنرمند نبود؛بلکه دنیایی بود از هنر ناب و حقیقتی سرشار ازعاطفه واحساس محض.حقیقتی که ناشناخته ماند.   بی شک عرصۀ فرهنگ وهنربالاخص سینمای ارزشی ایران هماره مدیون حضورهمیشه سبزوهنرمندانه وبی بدیل پناهی هست وخواهد بود. ناباورانه باید به روزگاری بیاندیشیم که همتا وهمپایی چون پناهی بزرگ را باید لابه لای اوراق خاک خورده کتاب تاریخ جست.خوش بحال زمین که اکنون گوهری گرانبها را در سینۀ خویش به یادگار دارد.افسوس وصد افسوس بر ما زمینیان که حسینمان را نشناختیم و هزار افسوس که زمین،پناهی را به ما شناساند.وای بحالمان که چه بی وفاییم.با شناختی که از اوضاع آشفته و بی دروپیکرفرهنگی استان دارم بد نیست به روی دیگر سکه هم التفاتی داشته باشیم.خب برمی گردیم به 16مهرماه83 و اولین یادمان حسین پناهی.یادمانی که قبل ازهرچیز،محفل سخنرانی و سخن پراکنی های گزاف بود.نه! اشتباه نکنید.قرار نیست این سطرها و حرفها و واژه ها کسی را آماج قرار دهد.به شما که برنمی خورد.خیالم راحت باشه.خب خدا رو شکر!. درهمین مراسم بود که آرزوهای قشنگی را شنیدیم.عرض کردند آرامگاه پناهی را چنان باشکوه می سازیم در حد قد و قواره شخصیت و منش بزرگوارانه او.پارک ومجموعه فرهنگی روبروی مقبره در زمینی به وسعت فلان طول و بهمان عرض احداث خواهد شد.سینما دهناد شهر دهدشت به"سینما حسین پناهی"تغییر نام خواهد یافت.جالبترین شاهکار این پاسداشت زمانی بود که یکی از بزرگان این استان طی اقدامی خارق العاده سه بار نام حسین پناهی را به اشتباه!!!آقای حسین پناهنده خطاب کرد و ما تازه فهمیدیم که یادمان را اشتباه آمده ایم!.وقتی که خودمان اینگونه حرمت نگهداریم چه توقعی از غریبه ها باید داشت؟شاید هم حسین پناهی خود می دانست بی ارزشی هنردراین سرزمین را که به تهران پناهنده شد.از همان روزهای اول پیدا بود که سنگ بزرگ نشانه نزدن است.دریغ که پس ازآن همه وعده وعیدهای دهن پرکن  وگذشت این همه سال ازآن واقعه بزرگ؛تنها نامی بر سردر پلاتوی نمایش اداره کل ارشاد استان خودنمایی می کند.البته صداوسیمای استان هم اگر در شان خودش ببیند سالی یک بار آنهم در روز هفده مرداد "فیلم سایۀ خیال"را در ساعات بی بیننده پخش می کند.همان سایه خیالی که حسین پناهی بخاطر اصالت خود و حرمت مردم سرزمین مادری اش در معرفی خود از بازیگر نقش مقابلش اصرار دارد که عنوان "کهگیلویه و بویراحمد"را بطور کامل ادا کند.سؤالی که حالا در ذهنمان ایجاد می شود این است که آیا حضور ونمود اندیشۀ حسین پناهی فقط درهمین فیلم خلاصه می شود. همین.پس تکلیف دیگر جنبه های فکری و ویژگیهای شخصیتی  پناهی بزرگ چه می شود؟چرا برای فلان هنرمند باید مجالس آنچنانی برگزار شود اما کسی که نام این استان را در ایران وبلکه جهان طنین انداز کرده است باید مهجور بماند؟سند مستدل این ادعا ترجمۀ کتاب"من و نازی" به هفت زبان زنده دنیاست.فکر نمی کنم اگر روز هفده مرداد در این استان به عنوان" روز هنر"نامگذاری شود دنیا بهم بخورد.آیا مسؤولان و دست اندرکاران بخشهای فرهنگی استان این جرأت و جسارت را دارند که به سؤالاتی از این دست پاسخ شفاف و معقولانه ای بدهند؟چرا در هر محفلی که به نام سینما در این استان برگزار می شود نباید از حسین پناهی یاد شود و یا لااقل به پاس تلاشهای ارجمندش در تعالی این هنر متعالی از خانوادۀ محترمش دعوت نمایند؟جای بسی تعجب و تأسف است که عده ای از مسؤولین از بیان نام و یاد حسین پناهی هراس و واهمه مضاعف دارند.مگر نه این است که همه عالم،فرهنگ و هنر این استان را به نام حسین پناهی می شناسند.کاش کمی عاقلانه رفتار می کردیم.حسین پناهی شخصیتی است که به اعتراف "زنده یاد سیمین دانشور"تا چهل سال آینده محال است نظیر او را در عرصه ادبیات پیدا کنیم که این چنین تحولی سترگ را ایجاد کند.تحول عظیمی که باعث شد آنقدر با کلمات خویشاوند شویم که خوانش هزارباره آنها هم ما را از غرق شدن در دریای اندیشه باز نخواهد داشت.شخصیتی که فراتر از شعرها و نقش ها و انسان بودنش باید انسانیتش را ستود واز بینش و دل آگاهی اش سرود.انسان اندیشمندی که علیرغم سختی های ناخواسته در برابر تمامی ناملایمات این روزگار نامراد ایستادگی نمود.شاعری که دغدغۀ زندگی مردم در جای جای شعرهایش موج می زند؛از دیروزتاکنون آماج حملات گاه و بیگاه کینه توزان قرار گرفته است.این سنت نادرست هم از جهل و نادانی شرایط حاکم بر فضای فرهنگی ناشی می شود و هم از خود بزرگ بینی کاذب افراد جاهل که موفقیت دیگران را تحت هیچ شرایطی برنمی تابند.نوعی توهمات واهی که از اندیشۀ ناقص این نادانان نشأت می گیرد.چگونه می توان تصور کرد انسانی که در بحث تولید سریالهای این مملکت،سرگروه نویسندگان بوده است و باز اصالت عقیده و اندیشه اش هدف قرار گیرد؟که صد البته دستیابی به چنین موهبتی جز بامحبت اهل بیت (ع)امکانپذیر نخواهد بود.چگونه می توان به ولایتمداری هنرمندی شک کرد و حال آنکه همان هنرمند در سالهای سراسر خون و آتش و گلوله که عده ای کاخ نشین از ترس جان به مناطق امن پناه برده بودند؛با جان و دل به پاس دفاع از وجب به وجب این مرز پر گهر تمام خطرات را متحمل می شود و به مناطق جنگی می رود و پا به پای رزمندگان فارغ از هرگونه حب وبغضی در واحد تبلیغات جبهه انجام وظیفه می نماید.روی سخنم با معاندانی است که در محضر آفتاب با چراغ کم عقلی و کژفهمی به انکار روشن حقیقت می پردازند.آنانی که تا دیروز یارغار بودند و امروز زهرمار گشته اند.دغل دوستانی که به زعم خویش می توانند ذره ای از مقبولیت و محبوبیت حسین پناهی بکاهند."زهی تصور باطل زهی خیال محال".کاش اندکی بخود می آمدند که این تخریبها نتیجه ای دربر نخواهد داشت بلکه برعکس روزبه روز بر مقبولیت پناهی عزیز خواهد افزود.مگر کورسویی اندک می تواند عظمت خورشید را به سخره بگیرد؟اکنون بزرگان و صاحب نظران حوزه فرهنگ و هنر و ادبیات ایران اسلامی "حسین پناهی"را به تواضع،تعهد،ولایتمداری و مهربانی زایدالوصفش می ستایند.شخصیتی که فراتر از عقل ناقص کوته فکران،در اقصی نقاط این سرزمین پهناور از شهرت کافی و وافی برخوردار است.کاش یکبار هم که شده می رفتیم و می دیدیم که آرامگاه او مأمن وملجأ هنرمندان و هنردوستانی است که از شهرهای مختلف کشور به شوق حسین می آیند.دژکوه را می بینند و با کودکیهای پناهی آشنا می شوند و در این میان همه از یک چیز می نالندکه چرا این هنرمند بزرگ در شهر و دیار خویش آنچنان که باید و شاید شناخته شده نیست.در اینکه ما بی وفاییم شکی نیست و صد البته این حدیث تازه ای نیست.بگذریم...تهران بی وفای اندیشۀ ناچیزما اما این روزها پناهی را بیشتر پاس می دارد.انتشارات الهام،نشر دارینوش و...چه کوشش هایی که در شناساندن هرچه بیشتراین شخصیت اسطوره ای به عموم مخاطبان اندیشه های متعالی نکرده اند.دست مریزاد بر این همت عالی.گرایش چهره های جوان و صاحب فکر به آثار پناهی خود دلیل مستدل دیگری است براین ادعا.مؤسسه فرهنگی-هنری "هات پلات"که جای خود دارد.الحق والانصاف که جای چنین مجموعه ای در این بلبشوی فرهنگی خالی بود و چه به موقع آمد و خوش آمد.مؤسسه ای که قبل ازهرچیز وظیفۀ خطیر حفاظت و صیانت از آثارپناهی را عهده دار است.با این همه "حسین پناهی" همچنان"حسین پناهی"هست و تا ابدیت یاد و خاطره او در دل دوستدارانش جاودان خواهد ماند.بیایید حرمت هنر مندان ارزشمند این سرزمین را پاس بداریم.مراقب باشیم هر چند خانواده محترم پناهی طعنۀ عنودان را نادیده می گیرند و به روی خود نمی آورند؛لااقل ما حیا و منزلت انسانی خویش را حفظ کنیم.بیایید به این مرحله از درک ومعرفت برسیم که"بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست/باور کنیم پاسخ آیینه سنگ نیست".در یک کلام چه بخواهیم و چه نخواهیم باید بخود بقبولانیم که حسین پناهی تافته ای جدا بافته از مردم نبود.بی گمان او هنرمندی مردمی بود.برخاسته از مردم و برای مردم.برای مردم وطنش قلم می زد.برای مردم سرزمینش روی صحنه می رفت.خندیدن و گریستنش برای مردم بود.با همین مردم زیست.بیایید قدر انسانهای فرهیخته و فرهیختگان انسان را بیش از پیش ارج نهیم.صد البته که همه می دانیم بزرگ بودن و در اوج ماندن همواره هزینه های گزافی را در بر خواهد داشت.بیایید سهراب وار چشم ها را بشوییم و از دریچۀ زیبایی ها به دنیا بنگریم.بیایید زیباتر ببینیم.تا کی باید در پیلۀ نادانی خویش محصور باشیم و حقیقت را انکار کنیم.بیایید حرمت نگهداریم اشکهایی را که خونبهای عمر رفتۀ عزیزی بود.راستی...
"ما بدهکاریم/به آنان که صمیمانه زما پرسیدند/چندم مرداد است؟/و نگفتیم/چون که مرداد/گورعشق گل خونرنگ دل ما بوده ست".           

محمد مرادی ناصرآباد-مرداد1391