سید حاج محمد موحد

هنگامی که از چرخش زمین به سکون هر حرکتی می رسیم و نفس نفس را به هر سویی بی سو طلب می کنیم ، وقتی که رویاها به عبس و نگاهها مبهوت و عقده ها گره می خورند و وقتی که به درماندگی انسان و انسانیت می رسیم و یا روح بیکران را فارغ از جسم خاکی می بینیم ، این اندیشه است که راهبر شده و مسیر سیرو سلوک قلم را به هر گره گشایی بنهفته در نهاد آدمیت وا داشته و فکر را و تفکر را به چرخش و پیچش سرخس ها می راند .
« ما چیستیم جز ملکولهای فعال ذهن / زمین که خاطرات کهکشانها را مغشوش می کنیم !» و یا در سرایی دیگر می سراید: « چه دارازه سایه ام ، چه غریبم روی این خوشه سرخ ، من کجا خوابم برد، یه چیزی دستم بود ، کجا از دستم رفت ؟ تلخ تلخم مثل یک خارک سبز،سردمه و مس دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شوم .»
و می بینیم چه زیبا تشبیه می شویم به ملکولی از این همه خلقت واقع در زمین که در قرآن نیز آمده است پرسش اشباح و اشیاء و درخت و حتا ریزترین شی ء در زمین و چه هنرمندانه و استادانه و اندیشمندانه همین ملکول را به جنگ و جذب کهکشانها و جن و انس ماوراء الطبیعت می رساند.«چه درازه سایه ام » گذر ، بود ، هست ، نبود فنایی و یا زمان را به تصویر کشید حتی غریبی خود را با این همه داشته در پهنه سرخ زندگی در سوال طی می کند . «من کجا خوابم برد ، یه چیری دستم بود ، کجا ازدستم رفت ؟» بسنده نکرد و قانع هم نیست ،خود را درگذر زندگی در خواب می بیند و به پیشینیان ، ما و نسل بعد می گوید  آن چیزی که دستمان بود عقلمان بود که به دستمان دادند و لحظه ها را درک کنید تا که بر گمشده ما افزوده نشود و نگوییم کجا از دستم رفت .حسین نگاه کرد ظریف ، نگارش کرد دقیق ، سکوت کرد و به خلوت و خروشید برچگونه بودن ، تا ما استان ما و دیار و ایل و تبار ما فرهنگی خلق نمایند بر ملیت و ملت ما اندیشه ای به ثبت رساند برجهان و هزار و اندی دیدگاه این جهانی و آن دیاری تا هیچ بزرگی پشت پنجره را راهی دراز و شگرف خلق کند که خود گوید : « تا ابدیت راهی نمانده است » و خلقنش شدگان مکتوبه اش یا همان  کتاب هایش را «تقدیم کند به خداوند»   .
حسین پناهی یار گرما دیده ، دلسوخته مادر خیگول روغنی به دوش و ناطق هی هی چوپانان و زنگوله و دارای گوسفندان دژگوه ، گفت آن چه را که باید ، نوشت ، خواند ، یازی کرد ، باری گرداند و کارگردان شد همه داشته های ولایت کهگیلویه را .
حسین پناهی را دیدم و آشنا شدم در حجر بغل دستی با انتظار پوشیدن عمامه ای ، عبا و قبا برای فهماندن بقاء.در همان دوران طلبگی کنجکاو بود وافق دیدش را وسیع و نامحدود کرده تا که روزی گفت می خواهم فراسوی دیوار حجره ها را ببینم ،  جنگ شد و دفاع ، حسین پاسدار و ما قاضی از در قضا و باز دیوار مقابله و جنگ را محدود دید به یک افق و دنبال جهان بینی مطلقی گشت تا که ار دریچه کوچک تلویزیون به تمامی روستاها و دژکوهها و سوق ها و دهدشت و بویر احمد و گچساران همزمان سر بزنند تا که نوشت «دومرغابی در مه » و نهایتا تمام کرد با «آوازی در مه » .او تما کرد ؛ اما چرخش زمین را ، اما سوی و بی سو را ، اما انتظار را ، اما جسم خاکی را  ولی حسین پناهی زنده شد زندگی را ، چون تولد او امروز شروع می شود با «من و نازی » ، با سایه ای دراز ، با لحظه های که خیره می شد بر فضله افتاده بر روغن پیرزن ، او امروز به دنیا آمد با ظهور اندیشه اش ف قلم و فکر ودرایتش .او امد و رفت و رفت ، ما آمدیم و ماندیم و خواهیم رفت ، آنها می آیند و می مانند و می روند ، اما چه زیباست صدای کپ کپ شکستن سنگ ها تا که شیشه خلق نماید و پشت پنجره را صاف و زلال ببینیم و بر آیینه اش هستس خود را .
صدای شکستن قلب حسین پناهی را بارها شنیدیم و دیدیم صدای شکستن دل و دیدگان و تن نحیف و ظریفش را تا آیینه پاک زندگی را بر ما روشن نماید و شیشه بدون غل و غش برزخ را تا از پشت ان به ابدیت دست یابیم . زندگی همین چند پنجره کوتاه و کوچک است که پشت دل بستن و خیالات و هوس ها و طعم هایش هیچ هیچ بیش نیت ، پا را از کفش بزرگ در آوریم و این گذر زندگی را توشه ای کنیم که : « تا ابدیت راهی نمانده است .»
قشون آمدند و لشکر صف کردند تا اسباب و.دارو ندار حسین پناهی دژکوه را به دیارش  ببرند ...دریغ از پر شدن یک وانت کوچک !... آه ! که اگر اندیشه اش را بخواهیم حمل کنیم ، کامیون ها و تریلر ها و حتا کف صحنه خاکی گیتی را هم کم داشتیم .
من امروز به مقام وکالت مردم در مجلس شورای اسلامی ، او به عنوان نویسنده توانمند ، دانشجویان استان ما به عنوان متجسیسن ، افکار عمومی قوم لر به سرمایه ها و داشته ها ، همه خواستیم و می خواهسم ن فرهنگ انسانی ، پاک و زلال منتطقه را به عنوان سمبل انسانیت به جهانیان معرفی نماییم تا آیادانی ای دیگر یابیم و شهر خود را نو نماییم .
حسین پناهی موفق بود ، امروز نوبت منو شماو نسل متحول گر دیار و دیر منطقه مان می باشد .اگربر قبر پناهی رفتیم افق را دراز کرده و از سنگ قبر واقع در سوق کهگیلویه ، دژکوه را نظاره کنیم تا به بلندا و ابهت آن برسیمو اما از دژکوه به اطراف نگاه کنیم فقر می بینیم و پاکی ، محرومیت از کاخ می بینیم و غنیت از انسانیت ، دنیا را دنیا می بینیم و عقبی و گذر ، حسین پناهی ها می بینیم و در مقابل  ... و در مقابل  هزاران کوک کنجکاو .
به امید آنکه بتوانیم فکر و اندیشه او را زنده نگه داریم ان شاء...
قبرستان او را به گلستانی تبدیل نماییم تا که محلی باشد به سمبل اساطیری استان و کشورمان ما.