رسول نجفیان

حسین جان چند سال گذشته از مرگ تو از آن رفتن تلخ و هولناکت .و من که هنوز که هنوز است نمی توانم بی اشک و بغض نامت را زیر لب زمزمه کنم . ای مظلوم ترین هنرمند روزگار و باز خاطره ها و خاطره ها که با تو داشتم .همیشه از مادرت به عنوان منوهای خالی یاد می کردی ، با آن ملاقه اش . من بند بند شعرهای تو را که بعد ها در کتاب من و نازی آمد مرور می کردم. مادرت بعد از اینکه غذای خیلی ساده شما را از دیگ ای سفره می کشید در آخر خودش آرام آرام ته دیگ می خورد و تو فکر می کردی که مادرت بهترین بخش غذا را در دیگ برای خودش گذاشته که آنطور پنهانی دارد می خوردشان. و هر بار این مسئله تو را آزار می داد. یک بار که طاقت از دست دادی و خواستی سر دیگ مچ مادرت را بگیری چه تلخ بود برایت و چه سخت .چرا که متوجه شدی دیگ خالی است و مادر تظاهر می کند که دارد غذایش را از سر کیف می خورد .وقتی خاطره هایی را از مادرانمان می گفتیم همه از این دست بودند «کارها و ایثار گریهای مادران در پسک و پنهانی که هیچ کس امکان نداشت به آنها پی ببرد » و چه اشکها در رثای مادران رجر کشیده یمان که نمی ریختیم.حسین جان این خاطره در قطعه سو و شون تو در کتاب من و نازی این گونه آمده است :
به یاد دارم مادرم را
که شمشیر ملاقه اش در هوا می چرخید
و فرمان داد
او پادشاه بی چون و چرای قلمرو یی بود که از شمال و جنوب
به دیگ سیاهش می رسید .
تنها پادشاهی که همه شبهایش را گرسنه می خوابید .
صد دریغ صد هیهات به ملتی که شاعر بزرگ عصر خویش حسین پناهی را نشناخت و این سرگذشت تلخ هنر و هنرمند ان راستین است