حسین پاکدل

هیچ و هرگز

روح من در قفس
می زند پنجه بر دیوار
می درد پوست
و می پاشدم از هم
رگ و پی .
و وجود
همه خواهش ، همه درد
روح ، زندانی تن
تن، در بند نیاز
هردو محبوس وجود
هر سه مجذوب گناهی ممکن
شیشه ای بی روزن
با پیامی مبهم
خاطره تیره و تاریک کسی را که منم ،یا بودم
روی امواج تلاطم
می برد تا هر جا می برد تا فردا
می گرفتش کاش
می گشودش راز
دست آن ساحل امن
تا بخواند :
هیچ و هرگز
فرصت خوب گناه ابدی است
.