پرویز پرستویی

حسین پناهی مدتی بود که رفته بود. و نبود که با ما نمایش بزرگ زندگی را با هم بخندیم و

گریه کنیم .هنوز بودنش در آنجایی که باید باشد ، در پستوی غبار گرفته ذهن درگیر

روزمرگی و کار و نان ...سینما ! هنوز با او ، با شعرهایش ، با آن لهجه گرم و وحشی جنوبی

اش ، با زلال آیینه ی چشم هایش ... هنوز با نگاه و مرامش دمخورم .
وقتی از سوی« دارینوش » پیشنهاد شد که در کاستی با صدا و شعر حسین پناهی شعری

از حسین را دکلمه کنم ـ برای آنکه بار دیگر با او حرف بزنم ـ پذیرفتم و شعر «سیاه » از

مجموعه «من و نازی  »  را خواندم .
خب آره که خیابوناو بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه ...
آگاهانه به سمت و سوی گنبد نیلی شعرش رفتم .هم ، ذات را با او یکی کردم و هم لهجه و گویش و نفس را .
شعر را خواندم و تا موسمی بی حد ، گیج و گم آن شدم.در لابه لای واژه واژه آن در عالم 

خیال و زندگی می گشتم و می گردیدم .سرم گیج می خورد از آن  همه طنازی کلام وچفت

وبست و خیال و رویا  ی شعرش ...شعری از جنس خود حسین .
چقدر نزدیم بود با همه ی انسان هایی که عاطفه را شرط اول زندگی می دانستند و چقدر

دور از ریا و خودورزی عده ای نا شریف و نا ارجمند که با نقاب روز را شب میکنند  و نه من

و نه حسین نمی دانم و نمی دانستیم که چه کابوسهایی خفتشان را می گیرد