پل می زنیم به نا معلوم
در می گشاییم به نا ممکن !
از وجود چنان بنایی ساختیم
که نردبان هزار پله حضور به گردش نمی رسد !
بی شک آخرین شماره
از شمارش معکوس کفتار عقل صبور عقل ،
سرانجام ،
واپسین نفس گاو دل خواهد بود !
ما را می رفتیم و زندگی نشستن بود !
ما می دویدیم و زندگی  راه رفتن بود !
ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود!
نه ! انسان هیچگاه برای خود مامن خوبی نبوده است.
پا می چرخانم !
و روح روباهی در من حلول می کند !
به یاد می آورم در شبی از شب های سرد مراویا ،
درکلبه وحشی خود
کنار اجاق سگ آبستنی را پناه دادم
که پشمش کفاف پوشش همه ی زمستان مرا می داد !
تا سپیده دمید مسحور چشمانش بودم
ـ آن سان که پیامبران بی کتاب ، مسحور ملکوت می شوند !ـ 

در چشم چپش مردی سوار بر اسب مرده بود و در چشم راستش زنی گلو و گلو بندش را راستش
زنی چشم بر کلون در ، به خواب رفته بود !
آن روزها من ـ در حسرتی مجهول ـ سهم گندم خود را به بلدرچین های گرسنه می بخشیدم !
می خواندم ، وقتی جغدها می خوانندند
و به یاد دارم که به جای کشتن مارها
ازپاهایم مواظبت می کردم !
پا می چرخانم ! پا می چرخانم و گوش می سپارم ، به صدای خش خش شاخه ی گردوی وجودم در باد !
چهار فصل را به یاد دارم
و طعم اکسیر پر افسون خاک را
که به ازگیل رسیده ی ویارذهن پرنده ی می مانست !
بیا !
بیا  ای کلاغ محال !
و هسته مرا به دیاری دیگر ببر !  
می خواهم به یاد دارم
که کلاغ ها از محدوده به محدوده می پرند ! می خواهم و در گوشه ذهن خویش
باریکه نوری نا محدود را تا بی نهایت دنبال می کنم
و بلند و بی پروا
از توهم خویش ترانه می سازم :
فلفل !ایشتر نا مرغوب!
بلبل ! ای لادن خوش بخت!ما خوانم و گردن می چرخانم بر غش غش حشرات !
تماشا کن و نبین !
درک کن و نخند !
منتظر باش و اشک نریز!
این است ملودی زلال با شکوه جیر جیرک ها ، که همراه پر کلاغ ها ، از این سو به آن سو پیوسته در پرواز است !
کلاه مخملی ام را بی دلیل جا به جا می کنم ،
صدا را در گلو می اندازم
و مشتم را بر روی میز کهنه قهوه خانهی جهان می کبم !
در یا همچنا در یا ست
و کوه ها همچنان کوه !
تنها ، گاو وحشی لحظه یی از نشخوار می ماند
و چشم کبک مادر در آشیانه باز می شود !
جیر جیرک !
جیر جیرک بی نوا ؟
من چراغ دار هزار توهایم !
تنها موجودی که آب را تجزیه می کند !
وسعت غرور فلفل و
بن بست رشد شتر را تنها من مب دانم
درکدام حلقه از سلسله ی عاشقان ،
لادن بلبل تفکیک ناپذیر می شوند !
اقیانوس ها استخر شنای نیاکان من بودند
و ستارگان فانوس های حیاط خانه ی نوادگانم خواهند ماند!
آتش برای من فقط آتش است
و سکوت برای من فقط سکوت !انسانم !
ساکت ،چون درخت سیب !
گسترده ،چون مزرعه یونجه !
و بارور ،چون خوشه بلوط !
به جز خداوند ، چه کسی شایسته پرستش من خواهد بود؟
راحتم ،
چون برادرم آلبرت انیشتین ،
که بدون  جوراب راحتر بود !
طرح نظافت طویله ها را با تعصب کروکی می کنم
و در هیاتی شایسته  سیگارم را در قاب پنجره می تکانم زیرا جهان زیر سیگاری من است !
بر گونه ی راستم اشک ، بر گونه چپم خون!
می گریم ...می گریم بر هر چه نا رواست !
بر مادران بی شماری که آبستن کزت اند
و پیرمردان معطری که عدالت مطلقند
و طالع سبز خود را در نعل اسب تفسیر می کنند !
نیمی در تاریکی و نیمی در نور ،
دست دراز میکنم و در انتهای ظلمانی تاریخ
گهواره تموچین را تکان می دهم !  
به راستی آیا
نجابت است ستودنی است ، یا ذکاوت آدمی ؟   
پا می چرخانم !
پا می چرخانم و در تنهایی !
فروردین ماه بود که شهابی ازآسمان گذشت !
در آذر ماه سنگواره دو لاکپشت ،
میان دو لایه خاک کشف شد
و اسفند ماه شنیدم که کودکی به دنیا آمد !
فال گی جوان
خمیازه کشان می گفت :
این کودک در آینده یا تیرانداز خواهد بود ،
یا بادکنک سازی ماهر !
باری ،
در شمال ،ابریشم آبی مرسوم است
و در جنوب ، کتان زرد !
ما ساکنین این خرس گسترده ، همه سرما خورده ی یک زمستانیم !
پا می چرخانم!
پا می چرخانم و خیره می مانمبر سایه بلند خویش !
در انتهای باغ آلبالو ،
مادریزرگ دعا می خواند :
لال باد زبانی که
جز با ترجیع بند گل صورتی رنگ پاییزه ،کلامی بر لب براند !
آمین
آن که می رود آری
و آن جا که می رود هرگز !
حرمت را نثار پای رهرو باد !
آمین !آسمان خالی از قوش است
و مرغ مادر رو به سمتی  گردن کج می کند !
های آدمی و هوی توفان،
جهان بی کرانه سرشار از باد 1
آمین !
می خرمد فلفل، با قامت سبز  در تلالو طلای آفتاب
و شتر که ده ماهه آبستن است
قرنی کهنه و از یاد رفته را ماغ می کشد !
جهل فرزندانم ،
بی شمار و بی کرانه باد !
آمین !
پا می چرخانم !
پا می چرخانم و رو به شرق خویش !
شرق جاده های باریک
و پرندگان تنهای سیاه و سفید !