محمد رضا رحیمی

چیزهایی هست که قله های باور را می شکند . چیزهایی هست که هر نسیمی را به  تندرهای وحشتناک بدل می کند .چیزهلیی هست که هیچ دلی را تاب نمی آورد .
چیزهایی هست که ناز و نیاز نازی را به گور می برند  .
چیزهای هست که پر هر لک لکی را می بندد .
چیزهایی هست  که ناب ترین لحظه های زندگی را به لنجزاری از انتهای ترسو وحشت کشانده ، دریا را امواج کرده ، سر را گیج ،دل را تنگ ، نفس را حبس و قلم را لزران می کند . چلچله را از خواندن وا می دارد ، اشک خدا را در می آورد ، افق را محو می کند . همیشه از خحود پرسیده ام ی سد چگونه این همه آَب را پشت خود تلنبار می کند .همیشه از خود پرسیده ام چرا گران ناز و کرشمه های  طبیعت سرکش باشم . همیشه از خود پرسیدم چگونه به بیات یک باور  خشکیده لب واکنم اما نه از سر حیرت .همیشه از خود پرسیدم چگونه لک لک ها روی یک پایشان به قدری سنگینی جهان می ایستد پا بر گل و لای و لوش .در این زمانه بی های و هوی لال پرست ، خوشا به حال کلاغ های قیل و قال پرست .
چگونه شرح دهم ، لحظه لحظه خود را ، برای این همه نا باور خیال پرست.
به شب نشینی خر چنگ های  مردابی ، چگونه رقص کند ماهی زلال پرست .
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتد به پای هرزه علف های باغ کال پرست.
هنوز روزها مردم کارمی کنند و شب ها می خوابند . بعضی ها بر عکس .هنوز نوشابه ها را با دهن می خورند . هنوز دریاها خیسند .هنوز تنها گیاه علف زارها و کاکتوس ضخیم است . هنوز دل برای یک عشق ساده مثل یک کاتیوشا می ترکد از لرزه های دیر پای با هم بودن . .
هنوز خون قرمز است .شاید این دنیای جهنم دنیای دیگری باشد .تاوان تیره های تنهای تارتار شب نبایست مرگ می بود اما بود و هست .تاوان ترکش های تیله بازی تیره و ترکه «هات کات» ها را با دم فروبستن بدهیم به امید خند خنده های نی نی در ننوخسبیده به لالای مادر این دیار.نباشد که تاوان تنهایی رنگ رسوایی باشد.نباشد که قلم بشکند .نباشد که تندر بوزاند ، نیستی را .نباشد که زنبق لجن زار به حکم مادرش رنگ و بو ببازد. نباشد که باور ، حرام خاطر های خطه مشوش گردد. نباشد سر گیج ، نفس تنگ ، چلچله بی خواندن .همه چیزی از بودن است . همه ، مقصدی به شدن دارد . همه، نگاهی به افق ، اما نه  از سر حیرت و وحشت.حال بگذار سد هرچه قدر می خواهد آب را در پشت خود تلنبار کند.تا جریانی نباشد ، توربینی نمی چرخد و برقی، چراغی را بر نمی افروزد. حالا بگذار طبیعت با وسوسه شیطانی اش به ناز و کرشمه ، هر روز صد من وسمه ، زرک و غالیه و سفید آب  و حنا بمالد به چهره کریه اش. حلا بگذار هجمه ، حالا بگذار به رقص رسوایی کمری بچرخانیم و دمی لب وا کنیم به قورت دادن قلپ قلپ آب اشک .
حالا تلفن زنگکی بزند به خبر مرگ حسین پناهی .بدون اشکی وآهی .وقتی اشک خدا هم در بیاید ، دیگر چه اهمیت دارد . حالا همه با ناز و نازی و من، به همین که هست می گوییم . «چیزی شبیه زندگی»  .
چکامه مرگ را همان به که هیچ وقت نسرایی به لالایی مادریزرگ :
لالا حسین پناهی
لالا مرغابی و لک لک و نازی
لالا، لالا، لالایی
یک هفته شد بی خوابی
لالا، لب های حرف های عجیب
لالا، لب های لحن های غریب .
فقط یادت باشد که نگفتی چرا اینگونه حرف می زدی و این گونه راه می رفتی  و اینگونه....
لالا ، که شب اول و سومت را خود به تنهایی در خانه جشن گرفتی
اگر هم یادت نبود ، من که یادم هست .
تو خود نیز چیزی بودی شبیه زندگی  .