حسین پناهی رفت .به همان جایی که اهل آن بود .به جهان ابدیت .
بر همین زمین هم مثل آن ها راه می رفت .آنهایی که هر جا می نشینند نگاه شان به ملکوت می افتد .
یک بار به دوستی که مشق یوگا می کرد گفته بود ، به من هم یاد بده .آن دوست هم گفت : بسیارخوب ، بایست .حالا دستها روی آسمان بلند کن حالا چنین کن ، حالا چنان کن و ... بالاخره پس از برخی حرکات و ریاضت ها به او گفت : حالا می ایستی و در حالی که آرام و عمیق نفس می کشی نوری در مرکز سینه تصورمی کنی ، بعد با نوک انگشتانت نور را بر میداری ، می بری به سمت پیشانی ات می گذاری بین ابروها . حسین هم چنین کرد .
بعدکه تمام شد به من گفت : قشنگ بود ؟
گفتم : یوگا.
گفت : نه  ، نور، چیدن نور از سینه و بردن به سر .
بعدها چند بار دیدم همان کار را می کرد . از تمرینات یوگا ، فقط همان یک عمل را انجام می داد . چشمانش را می بست . دستانش را بر مرکز سینه اش می نهاد ، نور را بر می داشت و بعد می گذاشت روی پیشانیش . این گونه او نه ساکن اطاقی بود که گاهی داشت و اغلب نداشت نه ساکن بیابانی که در آن چوپانی کرده بود ، نه شهرک هایی سینمایی تو تماشاخانه ها و نه حتا ساکن کتاب ها و اشعار و اندیشه هایش .او در سینه خود سکنی گزیده بود . همیشه ، همه جا ، درهر حال و در هر کار و بدین گونه او هیچ وقت چیزی کم نداشت .این سخن در حق هر کس  و به خصوص او شاید عجیب به نظر برسد .
آنان که او را در زندگی می شناخته اند خواهند گفت که چگونه او چیزی کم نداشت در حالی که غم نان دست از سرش بر نمی داشت .
درحالی که گاهی ازفرط ناداری بازی در نقش هایی را می پذیرفت که آن ها را خود نمی پسندید . در حالی که ...
آری او نقش می پذیرفت .اما بازی نمی کرد . آنگاه که به هر دلیل قرار می شد ، کسی دیگری باشد ، این گونه قضیه را می فهمید که : حسین پناهی که در زندگی کارهای گوناگونی کرده است ، راههای گوناگونی رفته است ، حالا به این جا رسیده و قرار است این شخص باشد ، حسین پناهی ، نه نام مستعار پرستاژ در سناریو .
او لباس نقش را به تن نمی کرد . روح خود را در نقش می دمید . چون چنین بود و از آنجا که او در زندگی بر محترم شمردن هم هستی ها ، به خصوص هستی هایی به ظاهر کوچک ، معتقد بود ، همان نقش ها را نیز دوست می داشت . همان نقشهایی که شاید از ایفای آنها نا راضی بود .
و اما ناداری ، آری ، من نیز شاهد بوده ام که بسیاری از وقت ها همه ی در آمد دریافتی خود را برای خانواده اش می فرستاد و یا برای کسی سوغات می خرید و به دیدنش می رفت  و چون بر می گشت  شاید خود چیزیی برای خوردن نداشت . اما این ناداری است ؟
یک روز که به دیدن او رفته بودم گفت که حالا وقت غذاست  . بعد یه پارچه خوش رنگی  به ابعاد چهل در پنجاه سانتی متر که خود آن را سفره می نامیدآورد و گفت که این را با قیچی از یک سفره بزرگ جدا کرده ام . یک پیاز بر آن نهاد و نان کمی نمک . به هنگام باز کردن پوست پیاز ، با آن درست مثل نعمتی عزیز رفتار می کرد ، با حرکاتی پر از مهر و حق شناسی .و بعدهمان طور که نان پیاز و نمک می خورد با چشمانی پر از خشنودی به دو پنگوئن سیاه و سفید بر دیار که خود نقاشی کرده بود نگاه می کرد. آیا این عین دارایی نیست ؟
او حتا با حیرت خود نیز دوست بود وبه جای این که مثل بعضی اهل فلسفه بگوید : نمی دانم یا نمی توان دانست  ، می گفت : ما چرا می فهمیم ؟ تلالوهایی از این آشتی با حیرت در بعضی نوشته ها و عمیق ترین اشعارش هست .این گونه او در فقر عقل آدمی نیز دارایی می دید.با این همه او بر این زمین در غربت زیست . و غریب همیشه در آرزوی رفتن است .
در مصاحبه ای از او پرسیده بودند : دوست داری در چه سنی از دنیا بروی ؟ گفته بود : چهل سالگی .این گونه مرگ دوستی ، مرگ جویی در ماندگان یا آنها که دست به خودکشی می زنند نیست . بلکه آن چنان که در بعضی کتابها خوانده ایم ـ مرگ ، دوستی خدا دوستان است .حال فرقی نمی کند که آنها خود به این جذبه در نهاد خود آگاه بوده باشند یا خیر . این جذبه ی خداست . و او هشت سال دیرتراز زمانی که خود می پنداشت از پی این جذبه رفت .شاید خدا نیز چون او را دوست می داشت .این چنین زود او را از میان ما به سوی خود خواند .
شاید چرا ؟
حتما .    

رضا صفریان